اشعار کوتاه فریدون مشیری

اشعار کوتاه فریدون مشیری

فریدون مشیری متولد سی ام شهریور ماه ۱۳۰۵ در شهر تهران است. او از شاعران معاصر کشورمان بود. او سرودن شعر را تقریبا از سنین نوجوانی ( ۱۵ سالگی ) شروع کرده است. اولین مجموعه شعرش را در سن ۲۸ سالگی با نام تشنه توفان به چاپ رساند.

نکته جالب در مورد این مجموعه شعر این است که این مجموعه با مقدمه استاد شهریار به چاپ رسیده است. در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و حاصل این ازدواج دو فرزند به نام های بابک مشیری و بهار مشیری است.

فریدون مشیری پس از سال ها تحمل رنج بیماری در بامداد روز جمعه سوم آبان ماه ۱۳۷۹ در سن هفتاد و چهار سالگی درگذشت. او را در بهشت زهرای تهران قطعه هنرمندان در ردیف ۱۶۴ ( شماره ۱۰ ) به خاک سپردند.

اشعار کوتاه فریدون مشیری

ماهی همیشه تشنه‌ام
در زلال لطف ِ بیکران تو
می‌برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو …

******

این کیست
گشوده خوش تر از صبح
پیشانیِ بیکرانه در من..؟!
از شوقِ کدام گل
شکفته ست
این باغِ پر از جوانه در من..؟!

******

دوبیتی های فریدون مشیری

نرسد دست تمنا چون به دامان شما
می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما

از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست
نیمه جانی است درین فاصله قربان شما

******

سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد آخر ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد

******

اشعار کوتاه فریدون مشیری
اشعار کوتاه فریدون مشیری

اشعار عاشقانه فریدون مشیری

تو که بالا بلند و نازنینی
تو که شیرین لب و عشق آفرینی

در آن لب های افسونگر چه داری
در آن دل غیر شور و شر چه داری

چنین بامهربانی خواندنت چیست
بدین نامهربانی راندنت چیست

دل من تاب تنهایی ندارد
دل عاشق شکیبایی ندارد

*********

شعرهای فریدون مشیری

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق،

که نامی خوش تر از اینت ندانم.

وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری،

به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم.

تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی

تو شیرینی ، که شور هستی از تست.

شراب جام خورشیدی، که جان را

نشاط از تو ، غم از تو، مستی از تست

به آسانی، مرا از من ربودی

درون کوره ی غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانیم سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند: دل از عشق برگیر !

که نیرنگ است و افسون است و جادوست !

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که این زهر است ، اما ! …نوشداروست!

چه غم دارم که این زهر تب آلود ،

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه درد؛

غمی شیرین دلم را می نوازد.

اگر مرگم به نامردی نگیرد؛

مرا مهرِ تو در دل جاودانی است.

وگر عمرم به ناکامی سرآید؛

ترا دارم که مرگم زندگانی است.

اشعار کوتاه فریدون مشیری

من نمیگویم درین عالم

گرم پو، تابنده، هستی بخش

چون خورشید باش

تا توانی

پاک، روشن

مثل باران

مثل مروارید باش

شعر گرگ فریدون مشیری

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

و آنکه از گرگش خورد هردم شکست

گرچه انسان می نماید گرگ هست

و آن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟…

درباره نویسنده

همه چیز از یک رویای بزرگ شروع میشه

مقالات مرتبط

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *