داستان صوتی مرغ تخم طلا قسمت اول

داستان صوتی مرغ تخم طلا قسمت اول


داستان صوتی مرغ تخم طلا قسمت اول

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود تو زمانهای خیلی خیلی قدیم یک بابای خارکنی بود که یک زن داشت و دوتا پسر، اسمی یکی از پسرا گذاشته بود سعد و اون یکی سعید، این بابا هر روز صبح کله سحر خروس خون از خواب بیدار می­شد و می­رفت صحرا.خار می­کند، خار می­کند تا عصر.

اونوقت عصر که میشد همه­ی خارها رو برمی­داشت و میرفت توی شهر می­فروخت و با پولش نون بخور و نمیری می­خرید و می­رفت میداد به زن و بچه­اش. یک روز که خارکن مثل همیشه بار خارشو فروخته بود می­خواست بره نونشو بخره سر راهش یک مرد خیلی فقیر دید، انقدر فقیر بود که از شدت تشنگی و گرسنگی بحال زار افتاده بود. خارکن دلش خیلی سوخت بخاطر همین همه­ی پولهاشو یکجا به اون مرد فقیر.

خارکن برگشت خونه زنش همین که دید شوهرش انگار دست از پا درازتر برگشته و چیزی با خودش نیورده سگرمه­هاش رفت تو هم. گفت: مگه امروز کار نکردی، مرد گفت چرا مثل هر روز کلی هم خار کندم. زنه گفت پس چرا دست خالی برگشتی خونه.

خار کن گفت: داشتم میرفتم خورد و خوراک برای تو بچه­ها بخرم که رسیدم به یک مرد فقیر و هرچی داشتم دادم به اون زن رو کرد به خار کن گفت: کار خوبی نکردی نون شبمون رو بخشیدی زنه این رو گفت و پا شد رفت از بالا چند تیکه نون خشک اورد خاکشو تکوند یک آب بهش زده نشستن باهم دیگه خوردن روز بعد خارکن دست به کار شد خارکند و خارکند دو برابر روزهای قبل بچه­ها نصفشو گذاشت توی غار و نصف دیگش رو برد فروخت.

خوشحال بود. می­دونید چرا؟ برای اینکه فکر می­کرد برای فرداشم خار کنده لازم نیست دیگه فردا از صبح کله سحر بلند شه بره صحرا. فردا مثل اینکه قرار کلی خستگی در کنه بخاطر همین شب راحت و آسوده خوابید.

فردا صبح همینجوری سوت زنان و آوازخون رفت سر وقت غار اما همینکه پا گذاشت تی غار دید که همه­ی خارها آتیش گرفته و سوخته روی خاکسترشم یک مرغ خیلی قشنگ نشسته خارکن مرغ گرفت و برد خونه، گوشه آشپزخونه یک لونه گرم و نرم درست کرد و مرغ گذاشت تو لونه یکی دو روز گذشت بچه ­ها زن خارکن رفت تو آشپزخونه تا غذا درست کنه که دید اینجا که پنجره نداره، پس چرا مثل روز روشنه چه نوری تو این آشپزخونه است.

انگار بچه­ها توش یک چراغی خیلی پر نور روشن کرده بودند. تعجب کرد خیلی رفت جلو اینور اونور نگاه کرد دید که انگار نور از لونه­ی مرغ داره میاد بیرون ، خوب که نگاه کرد دید.

اه مرغه بچه­ها تخم طلا گذاشته خیلی خوشحال شد تخم برداشت برد داد دست شوهرش. خارکن تا چشمش به تخم طلا افتاد نزدیک بود از خوشحالی پر دریاره زودی تخم برداشت و بلند شد رفت بازار یک زرگری بچه­ها توی بازار بود به اسم شمعون خارکن تخم طلا داد دست شمعون. شمعونم خوب اونو وارسی کرد. اینورش نگاه کرد اونورشو نگاه کرد دید که انگار راستی راستی این تخم­ها از طلاست خلاصه بعد از یک عالمه چک و چونه باهم زدن صد تومن داد به خار کن و تخم خرید.

خارکن هم با جیبی پر پول راه افتاد تو بازار هرچی که زن و بچش لازم داشتن خرید دو روز که گذشت بازهم اون تخم طلا گذاشت.

خارکن رو کرد به زنش گفت: اینطور که می­بینم این مرغه همیشه تخم طلا می­زاره اگر اینطوری باشه دیگه صبحت از یک دونه و دوتا تخم نیست اگر قرار باشه هرچند وقت یکبار یک تخم طلا برامون بزاره دیگه مجبور نیستم که هر روز برم صحرا و برای چندر غاز این همه جون بکنم و عرق بریزم هر وقت پول خواستم یکدونه از این تخم­ها رو می­فروشم.

زنش یک لبخند بهش زد گفت: توی بیچاره تا حالا هم به اندازه­ی هفت پشتت زحمت کشیدی، خدا خواسته و بخت یارت شده حالا دیگه وقتش بری بشینی یک گوشه برای خودت استراحت کنی، هروقتم محتاج شدی یکی از تخم­های طلا رو ببری بازرو بفروشی هرچی دلت خواست بخری.

بچه­ها یک مدت گذشت خارکن باز دوباره محتاج پول شد یک تخم طلایی برداشت و رفت پیش شمعون. شمعون خیلی حیرون شده بود.

تعجب کرد این مرد آخه تا دیروز یک ذره خار با خودش میورد و یک چندر غاز درمیورد و می­رفت حالا چی شده هر چند روز یکبار با یک تخم طلا میاد؟

این طلاها از کجا نصیبش می­شه؟

تصمیم گرفتکه سر دربیاره که قضیه از چه قراره؟ خودش زد به اون راه و گفت: عموجون اینا رو از کجا میاری؟

خارکن که مرد صاف و ساده­ای بود گفت:مرغشو تو بیابون پیدا کردم، توی فلان غار گرفتم. شمعون رفت تو نخ مرد تا از زیر زبونشدر بیاره که مرغ چه شکلیه . خلاصه بچه­ها خارکنم نشونی­های مرغ رو مو به مو برای شمعون تعریف گرد.

زرگر رفت تو فکر با خودش گفت: این مرغ ، مرغ سعادته اگر کسی سرشو ببره پادشاه میشه هرکی هم دل و جیگر شو بخوره هرشب یک کیسه اشرفی میاد زر سرش. با خودش فکر کرد چطوری میشه که این مرغ رو از چنگ خارکن دربیاره.

بچه­ها تا اینجا قصه رو شنیدید حالا دیگه شمعون تو فکر اینه که مرغ سعادت رو بدست بیاره.

لالایی کن بخواب ، خوابت قشنگه

گل مهتاب شبا هزار تا رنگه

یک وقت بیدار نشی از خواب قصه

یک وقت پا نذاری تو شهر غصه

لالایی کن، لالایی کن

مامان تنهات نمی­ذاره

دوست داره دوست داره میشینه پای گهواره

شب بخیر

 

لینک دانلود مستقیم

 

حجم ۶ مگابایت

 

 

درباره نویسنده

موفق خواهم شد نه فورا ... ولی حتما ...

مقالات مرتبط

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *