داستان صوتی مرغ تخم طلا قسمت دوم

داستان صوتی مرغ تخم طلا قسمت دوم

داستان صوتی مرغ تخم طلا قسمت دوم

سلام بچه­ها شبتون بخیر مطمنم که منتظرید تا بقیه قصه­ی مرغ تخم طلا رو بشنوید.

خب آماده­اید؟

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود.

دیشب تا اونجایی شنیدیم که شمعون فهمید اون مرغ خار کن مرغ سعادت و بنا کرد که به دستش بیاره حسابی ذهنش مشغول شده بود که چطوری می­تونه اون کار بکنه بعد از یک عالمه چک و چونه زدن با خارکن بلاخره ۱۰۰ تومن بهش داد و تخم طلا رو ازش گرفت. آخرشم بهش گفت خیرشو ببینی خیلی مواظبش باش.

خارکن گفت: خدا به شما هم خیر بده پول از شمعون گرفت و رفت اما بچه­ها خارکن که پول و پله زیادی گیرش اومده بود و رخت و پختشم نو شده بود هوای سفر زد به سرش.

مرغ سپرد دست زنشو و راه افتاد تا بره یک سفر طولانی و حسابی خوش بگذرونه از اونور شمعون که حسابی منتظر یک همچین روزی بود و همش از خدا می­خواست یک همچین اتفاقی بیفته رفت سراغ یک پیرزنی که توی شهر معروف بود به هروقت چیزی می­خوای می­تونی بری به پیرزنه بگی نقشه برات بکشه.

اگر تقشه شو مو به مواجرا کنی عین اون اتفاق می­خوای برات میوفته خلاصه شمعون رفت پیششو و بهش وعده داد که اگر کاری کنه که زن خارکن ، شوهرشو ول کن و بیاد باهاش ازدواج کنه هزارتا اشرفی بهش میده پیرزن وقتی که وعده­ی هزارتا اشرفی شنید رو کرد به شمعون گفت اشرافیاتو آماده کن بذار دم دست چون دیگه همین روزاست که باید همشو بدی به من.

پیرزن اینو گفت پاشد چادر چاقچول کرد و رفت در خونه خارکن در زد.

زن خارکنم در رو باز کرد از پیرزن پرسید با کی کار داره.

پیرزن گفت: دخترجون الهی قربونت برم داشتم از اینجا رد می­شدم تشنم شد گفتم، در خونه­تو بزنم بلکه تو یک پیاله آب بدی دست من زن خارکن قبول کرد. گفت: بیا تو.

پیرزن رفت تو و زن خارکن از چاه آب کشید و ریخت تو کاسه رو داد دست پیرزن.

پیرزن آب که خورد با چرب زبونی سر صبحت باز کرد و از زنه پرسید زنه کیه؟

زنم گفت زن فلان خارکنم. پیرزن دست زد به لپ زنه گفت: وای وای خدا نصیب گرگ بیابون نکنه، حیف نیست تو با این بر و رو این قد و بالا زن خارکن باشی؟

خوشکل نیستی که هستی، مقبول نیستی که هستی، چشم حسود کور از قشنگی مثل ماه شب چهاردهی تو باید شوهر داشته باشی که لنگه خودت جوون با اسم و رسم خوشکل چیز دار، این خارکن می­خوای چکار آخه تو.

راست راستی قدیما خوب گفتن: انگور شیرین نصیب شغال میشه .

زن خارکن بچه­ها یکم ساکت شد رو به پیرزن گفت: چه کنم مادر خب اینم زندگی منه دیگه. دیگه باهاش ازدواج کردم.

پیرزن گفت: این حرفو نزن دختر، جلو ضرر از هر جا بگیری منفعت ولش کن، ولش کن بره. خودم برات شوهر پیدا می­کنم جفت خودت.

پیرزن نشست انقدر به گوشه زنه خوند که حسابی از راه به درش کرد.

وقتی که دل زن خارکن نرم شد پیرزن حرفو کشید به شمعون شروع کرد از یک جوون زرگری گفتن که حسابی خوش بر و رو خوش قد و بالاس و اسمشم شمعونه آخر سر هم رو کرد

بهش گفت: راستشو بخوای شمعون برات غش و ضعف می­کنه تا پای جوون وایساده تا یک زنی به خوشکلی تو نصیبش بشه زن خارکن حسابی هوایی شده و پیرزن باهاش قرار و مدار گذاشت که فردا شمعون دعوت کنه خونشون کلی هم بهش نصیحت کرد که فردا شام حسابی درست کنه. پلو مرغ و فسنجون باهم بذاره.

خلاصه فرداش زن خار کن شروع کرد به تهیه دیدن، برنج گذاشت، مرغ گذاشت، فسنجون گذاشت خلاصه کارهای آشپزی که تموم شد رفت سر وقت اتاق تا جمع و جورش کنه و بعد برسه سراغ آرا و پیرا می­خواست به صورتش سرخاب و سفیداب بزنه آرایش کنه موهاشو شونه کنه همینکه سرگرم کار خونه بود سعد و سعید از مکتب خونه اومدن. اومدن دیدن که خونشون تمیز همه جا آب و جارو شده تعجب کردن تو آشپزخونه که چیزی بخورن که دیدن اه چه خبره چقدر غذا!!!!

همون موقع مرغه شروع کرد به حرف زدن.

داستان برای سعد و سعید گفت: گفت که شمعون براش چه نقشه­ای کشیده سعد و سعید تصمیم گرفتن که مرغ نجات بدن.

حالا بشنوید از شمعون همینکه هوا تاریک شد شمعون شاد و شنگول اومد سروقته زن خارکن، بعد از سلام احوالپرسی چون از شدت طمع آروم و قرار نداشت گفت: اول غذا بیارن و بخورن تا بعد یواش یواش بره سراغ مرغ.

زنه سفره انداخت داشت کارهای اوردن غذا انجام میداد که شمعون اومد توی آشپزخونه هی اینور نگاه کرد هی اونور نگاه کرد دید انگار از مرغ خبری نیست یادش بود که خارکن وقتی داشت نشونه های مرغ می­داد بهش گفته بود که توی آشپزخونه گذاشته اما هرچی گشت پیداش نکرد سر صبحت با زن خارکن باز کرد و براش تعریف کرد که شوهرش تخم­های طلا رو میورده به اون می­فروخته بهش گفت دلم می­خواد این مرغ ببینم میشه یک لحظه نشونم بدی.

زن خارکن قبول کرد اما همین که رفت تو لونه­ی مرغ رو نگاه کرد دید که مرغه کجاست مرغه نیست اینور نگاه کرد و اونور نگاه کرد. اما پیداش نکرد شمعون شصتش خبر دار شد که ممکن کار سعد و سعید باشه. به زن خارکن گفت بدو برو ببین کار اون دوتا پسرت نباشه شاید ااونا برش داشتن شاید رفتن باهاش بازی کنند. بهشون بگو بدارن اونو بیارن که اون بازیچه نیست.

زن خارکن رفت و تو حیاط از سعد و سعید پرسید؛ پرسید که مرغ کجاست؟ سعد و سعید همه ماجرا برای مادرشون تعریف کردن. گفتن که مرغه به حرف اومده گفت که شمعون می­خواد اونو سر به نیستش کنه اونا هم اونو فراری دادن.

زن خارکن برگشت توی خونه اما بچه­ها یک چیزی بهتون بگم مرغه قبل از اینکه بخواد فرار کنه برای تشکر دوتا دونه داد به سعد و سعید به هرکدومشون گفت هرکدوم یکدونه از دونه­ها رو بخورید اونا هم چونکه به خوبی و مهربونی مرغ ایمان داشتن می­دونستن که حتما این دونه­ها چیز بدی نیست و هرکدومشون یک دونه از اون دونه­ها رو خوردن.

حالا برگردیم به زن خارکن و شمعون زن خارکن وقتی داستان برای شمعون تعریف کرد.

شمعون حسابی عصبانی شد ک بلند شه بره سراغ سعد و سعید، سعد و سعید هم از ترسشون از خونه فرار کردن حالا بچه­ها از سعد و سعید با فرار کردن از خونه

قراره یک سری ماجراهای خیلی جالب بیرون خونشون تجربه کنند برای اینکه ببینیم قرار چه اتفاقی بیفته تا فردا شب صبر کنید تا براتون تعریف کنم.

حالا چشماتون ببندین که می­خوام براتون لالایی بخونم.

لالایی کن بخواب ، خوابت قشنگه

گل مهتاب شبا هزار تا رنگه

یک وقت بیدار نشی از خواب قصه

یک وقت پا نذاری تو شهر غصه

لالایی کن، لالایی کن

مامان تنهات نمی­ذاره

دوست داره دوست داره میشینه پای گهواره

شب بخیر

 

درباره نویسنده

موفق خواهم شد نه فورا ... ولی حتما ...

مقالات مرتبط

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *