داستان صوتی مرغ تخم طلا قسمت پنجم

داستان صوتی مرغ تخم طلا قسمت پنجم

داستان صوتی مرغ تخم طلا قسمت پنجم

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

تا اونجایی گفتم که دل آرام سوار قالیچه ­ی حضرت سلیمان شد و سعید توی کوه قاف تنها گذاشت و رفت.

سعید وقتی که دید دیگه از قالیچه حضرت سلیمان ، انبان ، سرمه­دان خبری نیست با دلی پر از غصه جوراب و کفششو پوشید و راه افتاد و رفت.

رفت و رفت رفت تا رسید به دریا وقتی که رسید کنار دریا دید که راه بسته است بخاطر همین غصه­اش بیشتر شد با خودش گفت دیگه کار تموم، نه راه پیش دارم نه راه پس.

حالا تا عمر دارم باید اینجا تنهای تنها زندگی کنم.

بچه­ ها از شدت غصه و ناامیدی رفت زیر یک درخت تو سایه­اش خوابید، تو خواب بیداری بود که شنید دوتا کبوتر دارن باهم حرف می­زنند.

کبوتر اولی گفت خواهر جون.

کبوتر دومی،‌گفت: جان خواهر جون.

کبوتر اولی گفت: این جوون می­بینی که زیر این درخت خوابیده می­شناسیش؟

این همون پسر سعید برادر سعد گول دل آرام خورده و دار و ندارشو از دست داده ، حالا می­بینی به چه روزی افتاده؟

حالا راه درمون باید پیدا کنه؛ اما اگر یداره باید چوب و پوست و برگ این درخت رو وردار با خودش ببره که خیلی کارا می­تونه بکنه.

باید خودشو از این وضعی که بهش گرفتار شده و نجات بده.

کبوتر دومی گفت: آخه چطوری؟

کبوتر اولی گفت: هر کی پوست این درخت رو بماله به پاهاش می­تونه از دریا بگذره.

چوبشو به هرکی بزنه خر میشه و رو دوباره که بزنه آدم میشه.

برگشم دوای چشم نابینا و گوش ناشنواست.

بچه­ها کبوترا حرفشون زدن و پریدن به آسمون.

سعید وقتی اینا رو شنید زود پاشد از برگ و پوست و چوب درخت کند و با خودش برد.

رسید به کنار دریا یکم از پوست مالید به پاهاشو از دریا رد شد.

رفت و رفت و رفت تا رسید به یک شهری که دید مردم شهر همه دارن به هم پچ پچ می­کنند.

از یکی خبر گرفت و فهمید چند روزه دختر پادشاه ناشنوا شده و شب و روز گریه می­کنه.

پادشاهم که چونه همین و فقط همین یک دختر رو داره طوری غصه دار شده که حال و روز خودشو اصلا نمی­فهمه.

سعید پرسید پس چراحکیم براش نمی­برن؟

گفتن هر حکیمی رو که توی این شهر بوده بردن سر وقت دختره ولی هیچکدوم نتونستن معالجش کنند.

سعید تا این رو شنید یک چراغ تو ذهنش روشن شد.
یک راست رفت پیش پادشاه رو و گفت: اومدم دخترتو معالجه کنم.

پادشاه گفت اگر معالجش کنی تو رو به دامادیم قبول می­کنم. سعید رفت سراغ دختر رو و برگ درخت و مالید به گوششو دختر در جا خوب شد.
به پادشاه خبر داد. پادشاه خیلی خوشحال شد.

پادشاه گفت اگر دخترمم دوست داشته باشه حالا می­تونم تو رو به دامادی قبول کنم و بساط ازدواج شماها رو فراهم کنم. سعید که توی این فاصله یک دل نه صد دل عاشق دختر پادشاه شده بود ازش خاستگاری کرد و دخترم جواب بله داد. خلاصه این شد که شهر چراغون شد و هفت و شب و هفت روز جشن گرفتن. چند روزی از عروسی گذشت، سعید رفت و به پادشاه گفت یک چند روزی کار داره و باید بره جایی و زودم برگرده از پادشاه اجازه گرفت. اجازه گرفت تا بره سراغ دل آرام ، دلش می­خواست حق دلآرام بذاره کف دستش بهش بگه که کار بدی کرده.

خلاصه پادشاه اجازه داد و سعید راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به شهر دلآرام خودش رو رسوند به قصر دربون اومد جلوشو بگیره سعید با چوب زد به دربون، درجا همون لحظه دربون تبدیل شد به یک خر از کنارش گذشت از پله­های قصر رفت یکی یکی بالا رسید به اتاق دل آرام.

دل آرام ترسید تا چشمش افتاد به سعید گفت اوا…

چرا بی­اجازه اومدی تو اتاق؟

سعید گفت: هیچ اومدم بهت بگم چرا این کار باهام کردین دلآرام گفت:اینو گفت شروع کرد به داد و هوار تا نگهبانا بیان سعید از اتاقش ببرن بیرون.

همینکه بچه­ ها نگهبانا اومدن سعید یکی یکی با چوب زده همه اونا یکی یکی پشت هم تبدیل به خر شدن.
حالا دیگه صدای عرعر بود که همه­ی قصر پر کرده بود.

بچه­ ها توی این فاصله هرکی اومد ببینه که چه خبر شد یک چوب خورد و خر شد. دل آرام که دیگه دید این وضع داره همینطوری ادامه پیدا می­کنه و نمی­شه همینطوری دست رو دست بزاره راضی شد و هرچی بگی انجام میدم فقط منو برگردون به اول. خلاصه سعید اول بهش گفت باید اول سرمه دون، انبان و قالیچه حضرت سلیمان رو بهش پس بده. بعدشم هم دونه­ای که مرغ سعادت بهش داده بود ، بهش بده تا بخوره دلآرام راضی شد سورمه دان وانبان و قالیچه­ی حضرت سلیمان را به سعید برگردوند.

سعید وقتی که دید که دل آرام به قولش وفا کرده اونو به حالت اول برگردوند و ازش خواست که دونه هم بهش پس بده. دل آرام گفت که آخه تو اگه بخوای من دونه هم بهت پس بدم به کمک یارام نیاز دارم اونا هم بهم برگردون. خلاصه سعید یکی یکی تمام یاران رو به حالت اولش برگردوند و اونا رفتن اون دارویی که دل آرام تو غذای سعید ریخته بود تا اونو به سرفه بندازه رو بهش برگردوندن.

سعیدم از اون دارو ریخت توی غذای دل آرام و دل آرام خورد. سرفه کرد همینکه سرفه کرد اون دونه از دهنش پرید بیرون سعیدم دونه رو برداشت و گذاشت تو دهنشو و قورتش داد حالا دیگه با وجود این دونه هرشب قراره یک کیسه اشرفی بیاد زیر سر سعید.

خلاصه سعید وقتی قالیچه رو پس گرفت سوار قالیچه دستور داد که برگرده به به خون­ی البته خونش نه خونه دختر پادشاه، خونه­ ی پدرش.

سعید وقتی که دید پدرشو و مادرش اونقدر اشک ریختن که نابینا شدن.

سعید دست کرد با برگ درخت چشمای پدرشو بینا کرد و با اون دوتا سه تایی رفت سراغ سعد.

سعد تا برادرشو و کس و کار و فامیلشو دید از تخت پادشاهی اومد پایین از خوشحالی اونا رو بغل کرد و به گریه افتاد. تازه دستور داد تا همسر سعید رو اوردن تا ۴۰ روز و شب با خوبی و خوشی زندگی کرد.

بچه ­ها قصه ما به سر رسید، سعد و سعید به آرزوشون رسیدن.

امیدوارم که همونجوری که سعد و سعید به مراد دلشون رسیدن شما هم به ارزوهاتون برسین.
حالا چشماتون بندین می­خوام براتون لالایی بخونم…

لالایی کن بخواب ، خوابت قشنگه

گل مهتاب شبا هزار تا رنگه

یک وقت بیدار نشی از خواب قصه

یک وقت پا نذاری تو شهر غصه

لالایی کن، لالایی کن

مامان تنهات نمی­ذاره

دوست داره دوست داره میشینه پای گهواره

شب بخیر

دانلود با لینک مستقیم

 

حجم ۹ مگابایت

 

درباره نویسنده

موفق خواهم شد نه فورا ... ولی حتما ...

مقالات مرتبط

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *