داستان های نوروز ۱

داستان های نوروز ۱

نوروز امسال 

سلام. پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک میگم

قصه خودم و دو تا از بهترین دوستانم! من ، آرش ، فردین.

من و آرش و فردین از اون رفیقایی نبودیم که همو تنها بذاریم. به قول معروف یه روح در سه بدن!

دوستیمون انقد عمیق و طولانی بود که دیگران واقعا نمیتونستن تشخیص بدن ما داداشیم یا دوست!

من و فردین پنج سالمون بود که با هم آشنا شدیم

اگه بخوام از اولین روز آشناییمون براتون بگم ، قصه برمیگرده به خیلی سال پیش…

یادمه اون روز، موعد زایمان مادرم بود. مادرم درد میکشید و غم دنیا توی دلم بود

درد کشیدن مامان و نمیتونستم ببینم. مامان همه دنیام بود

اون روز بابام که سوار ماشین شد و مامان رو برد، تنها توی کوچه، به دیوار تکیه داده بودم

و قطره های اشک از چشام میومد که یکی دستشو مثل یه تکیه گاه گذاشت روی شونه ام

از اون روز تا الان همیشه دست فردین رو روی شونه ام حس کردم. از نظر من فردین بامعرفت ترین دوست دنیا میتونه باشه

فردین توی محله ما زندگی میکرد، پدرش به گفته خودش توی سینما به دنیا اومده بود

در واقع پدربزرگ فردین آپاراتچی بوده و خانوادگی توی سینما زندگی میکردند. همونجا هم پدر فردین پا به دنیا گذاشته بود

از آقا ایرج، پدر فردین، همیشه اولین چیزی که به یادم میاد

فیلم هایی بود که تا پامونو میذاشتیم خونشون برامون نمایش میداد و از خاطراتش میگفت

از روزایی که کنار پدرش توی سینما کار میکرده،

از آرزوهاش که دوست داشته بازیگر بشه و به قول خودش از وقتی زن گرفت و بچه دار شد دیگه نتونست به آرزوهاش فکر کنه

یادمه همیشه آخر جملاتش یه آه بلندی می کشید و میگفت: بچه که داری، دیگه زندگی نداری!

آقا ایرج، عاشق یکی از بازیگرای فیلم فارسی های قبل انقلاب بوده که اسم پسرشو گذاشت فردین

هنوزم که هنوزه در و دیوار خونه فردین اینا پر از عکس ها و پوسترای فیلم های سینمایی همون دوره و بازیگرهاشه

اما اگه بخوام از آرش براتون بگم، قصه آشنایی ما برمیگرده به دوران مدرسه . ما کلاس دوم بودیم

من و فردین همیشه میز اول مینشستیم. درسمون خوب بود. همیشه سرگروه بچه ها بودیم

آرش یکی از اون شاگردای ضعیف کلاس بود که به خاطر جثه اش آخر کلاس مینشست. جثه چهارشونه و قد بلند

تپل تر از بقیه بچه ها. نگاش که میکردیم بیشتر بهش میخورد کلاس پنجم باشه تا دوم

اما واقعا هم سن ما بود. یعنی هشت سال!

من سرگروه آرش بودم. معلم منو موظف کرده بود تا توی درساش بهش کمک کنم، که این رابطه باعث شد با هم دوست باشیم

مثلث دوستی ما سه نفر همون موقع شکل گرفت که از همون سال هم آرش سطح درساش به ما رسید و تحت تاثیر ما شاگرد زرنگ کلاس شد

خب بهتره بگم که اسم من بهنامه. پسری با موهای بور و قد تقریبن بلند. آروم و سر به زیر

از همون بچه درسخونا که توی فیلما دیدین! که عینک میزنن و موهاشونو و به یه سمت شونه میکنند.

الان موهامو میزنم به سمت بالا. ولی هنوز پیراهن و شلوار پارچه ای میپوشم

چشمام رو هم چند سال پیش لیزیک کردم و الان دیگه عینک نمی زنم

اما هنوز به عادت همون وقتا که موقع حرف زدن عینکمو از روی بینی ام سُر میدادم به سمت چشمام ،

گاهی دستمو میبرم سمت عینک نداشته ام و وقتی میفهمم نیست ، دستی به موهام میکشم و ادامه حرفمو میگم

من درسم رو توی رشته ادبیات ادامه دادم و الان معلم ادبیات و گاهی هم نویسنده هستم

فردین، پسری با موها و چشم و ابروی مشکی

قدی متوسط رو به بلند( شبیه به من) شوخ طبع اما از اونا که شوخی ، جِدیش معلوم نیست

از اونا که هر اتفاقی که بیفته چه خوب چه بد، میگه بیخیال، میگذره

به قول معروف از اون پوکر فیس ها، که خنده و شادی و غم و غصه روی صورتشون یه شکله?

فردین رفت به دنبال علایق پدرش. توی دانشکده هنر رشته بازیگری رو انتخاب کرد و تحصیلاتشو ادامه داد

و الان هم تئاتر بازی میکنه. طبیعتا به خاطر حرفه و شغلش، خوشتیپ گروه ما فردینه

آرش ، پسری با قد بلند تری از ما، چهارشونه تر و تپل تر از قبل

شایدم بهتر باشه بگم چاق تر از قبل. خیلی چاق تر!

آرش شبیه ما درسش خوب بود و رشته مهندسی ساختمان رو ادامه داد

اما با توجه به وزن زیادش که نمیتونست از ساختمون های نیمه کاره بالا بره، مدرک و بوسید و گذاشت لب طاقچه

خب دوره ای هم به افسردگی خفیفی دچار شد ، اما از وقتی که پاشو گذاشت توی پیتزا فروشی همه چیز فرق کرد

آرش از همون زمانی که پیتزا رو شناخت یه دل نه صد دل عاشقش شد

و بعد از یکی دو سال شاگردی کردن، به کمک پدرش فست فود خیلی شیکی راه اندازی کرد

چون مدیریت اونجا رو برعهده داشت، هر مشکلی براش پیش میومد برای آرامش روحش پیتزا میخورد

کلا آرش تمام احساساتش و با پیتزا شریک میشه

غمگین باشه پیتزا میخوره، شاد باشه پیتزا میخوره،

عصبی باشه پیتزا میخوره. پیتزا جزء لاینفک زندگی آرشه

آرش بیش از اندازه بیخیاله و اعصاب خورد ترین خصیصه اش ، سوت زدنای با موقع و بی موقعشه!

آرش هم توی محل ما زندگی می کنه و خانواده هر سه نفر ما با هم رابطه دوستانه ای دارن…

قصه اصلی ما درباره آرشه

الان که دارم این داستان و براتون مینویسم، اواخر اسفند هستیم… نزدیک عید

امسال سال کبیسه است و سی ام تولد سی سالگی آرش…

منو فردین تصمیم داریم برای آرش جشن تولد بگیریم و غافلگیرش کنیم. الانم در تدارک این جشن هستیم

نگرانی من و فردین برای آرش، چاقی بیش از اندازه اش هست. برای همینم امسال برای تولدش هدیه ویژه ای در نظر گرفتیم

ادامه دارد…

درباره نویسنده

هر لحظه را زندگی کن...

مقالات مرتبط

یک دیدگاه

  1. بازتاب: داستان های نوروز ۲ - لوکالفا

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *