داستان های نوروز ۲

داستان های نوروز ۲

امروز دوشنبه است، سی ام اسفند…

این روزای آخر اسفند حس و حال عجیبی داشتم. همیشه این روزا، برای من جذاب ترین روزای ساله

از جهتی چون معلم هستم و از طریق شغلم بیشتر با بچه ها در ارتباطم ، شور و شوق دم عید بچه ها برام خیلی شیرینه

خریدن لباس عید ، سبزه کاشتن برای سفره هفت سین، تخم مرغ رنگی، پیک شادی

هرچند بعضی چیزا هم برام ناراحت کننده است، دیدن بعضی از بچه ها که توانایی خرید لباس عید ندارن و …

یادمه از روزی که رفتم مدرسه یعنی از همون کلاس اول، وقتی پول توجیبی میگرفتم، اولین چیزی که بابا بهم یاد داد، پس انداز کردن بود

بابا میگفت: پولاتو جمع کن اما همیشه مقدار مشخصی رو به دیگران کمک کن. مثلا اگه هزار تومن داری صدتومنش و ببخش

چون اگه الان از هزار تومن بتونی صد تومن ببخشی بعد ها از ده میلیون هم میتونی یک میلیونش و ببخشی

البته میگفت این جمله رو از توی یه کتاب خونده! ولی هرکسی که این جمله رو گفته

باعث شد الان عادتم بشه هر ماه از یک میلیونی که حقوق میگیرم ۱۰۰ هزار تومنشو بذارم برای بچه های نیازمند کلاس… بگذریم. کم ریا کنم…?

همونطور که گفتم امروز هم تولد آرشه، هم لحظه تحویل سال

مراسم، خونه ما برپا میشه و من و فردین تمام وسایل مورد نیاز و تهیه کردیم.

و همچنین سورپرایزی که برای آرش در نظر داریم?

حدود ساعت ۲ بعداز ظهر، سال تحویل میشه و قشنگترین لحظه هر سال و دوباره تجربه میکنیم.

با مامان و بابا توی پذیرایی نشسته بودیم و شبکه سه طبق معمول هر سال،

ویژه برنامه احسان علیخانی رو پخش میکرد که یکی از بازیگرای تقریبن مطرحمون اومد و از دوره چاقیش گفت،

سریع زنگ زدم به آرش که اونم نگاه کنه. هرچند میدونستم این حرفا زیاد روش تاثیر نداره ولی امتحانش ضرر نداشت

آقای بازیگر میگفت مدت زیادی، چاقی بیش از حد داشته

و در اثر عمل جراحی غیر حرفه ای که تصمیم به لاغری داشته به کما میره و نزدیک بوده عمرش و از دست بده.?

در حین حرفاش مامان آهی کشید و گفت:

من فک نمی کنم آرش هیچوقت لاغر شه. واقعا چطور میشه از عشقش پیتزا بگذره؟?

منم آه بلندتری کشیدم و گفتم: باید دوباره عاشق بشه و زدم زیر خنده?

مامان خیلی متفکرانه که انگار جرقه مهمی به ذهنش زده باشه و علم جاذبه دوم و کشف کرده باشه با خوشحالی داد زد و گفت:

راااااااست میگیااااااااااا. چرا به ذهن خودم نرسیده بود؟ باید براش زن بگیریم?

دست بردم لای موهام و گفتم مامان! کدوم دختری حاضره بیاد زن آرش بشه؟!

گفت: چرا نشه وا؟ مگه بچه مون آرش چی کم داره؟?

گفتم: هیچی والا! زیادی هم داره! واسه همین میگم باید کمش کنه

کمی نزدیکم شد و گفت : چی و کم کنه؟?

گفتم وزنشو مادر جان ، وزنشو?

اخماشو کرد توی همو و گفت : یه حرف درست و حسابی نمیشه باهات زد. مثل بابات!

بابا که خیلی مظلومانه چشم دوخته بود به برنامه احسان علیخانی تا اسم خودشو شنید گفت:

خانوم چرا شما سر هر بحثی یه گریزی به ما میزنی؟? من که همه حرفام جدیه. پسرت معلوم نیس به کدوم یکی از داداشات رفته

مامان تا اسم داداشاشو شنید آماده فریاد شد و چند لحظه ای سکوت کرد و رو کرد به من و گفت :

پاشو پاشو به جای این حرفا دو تا چای برای من و بابات بریز.

من هنوز نفهمیدم چرا همه بحثا از هر جایی که شروع بشه به چای ریختنای من برای مامان و بابا ختم میشه!?

مجبور بودم برم وگرنه همه کاسه کوزه ها سر من میشکست. همونطور ک میرفتم سمت آشپزخونه مامان گفت:

یه دختری بود هر چند وقت یه بار میومد پیتزا فروشی و آرش ازش خوشش اومده بود، شماره اش و داری بریم خواستگاری؟

مث برق گرفته ها پریدم توی اتاق و گفتم دختر هندیه رو میگی؟?

گفت اره☺
گفتم: مامان ول کن تو روخدا! همین کم مونده قصه هندی بنویسیم. یه فیلم سلام بمبئی ساختن برامون بسه

دیگه فیلم عاشق شدن آرش و یه دختر هندی و لاغر شدنش به خاطر اون دختر خوش اندام و زیبا یه چیزی میشه ترکیب فیلم هندی و فارسی

لابد ازین به بعد هم برای راضی کردن دختره منو بابا و همه مردم باید منتظر باشیم

هر وقت دختره اومد توی پیتزا فروشی و آرش دیدش، دورشون رقص هندی کنیم تا فیلم شما قشنگتر بشه

مامان که داشت دکمه پیراهن بابا رو میدوخت و سوزن نخ دستش بود. عینکشو داد پایین و با اخم عمیقی نگام کرد و گفت برو چاییتو بریز بچه برو

بابا هم داشت ریز ریز میخندید که مامان داد زد: شما به چی میخندی؟

بابا از جاپرید و گفت هیچی خانوم. این احسان علیخانی خیلی بامزه اس. تیکه هاش به مهمون آدمو از خود بیخود میکنه.

مامان گفت تا بیشتر از این از خود بیخود نشدی بزن شبکه یک ببینم علی ضیا برنامه داره یا نه

از توی آشپزخونه که میومدم گفتم مامان شما نگران نباش، من و فردین یه فکرایی برای آرش کردیم.

امشب متوجه میشید.

توی همین بحثا بودیم که سال تحویل شد و ما هم دیده بوسی و عیدی و شیرینی و….

نزدیک غروب رفتم کیک تولد و بگیرم که مامان زنگ زد و گفت مهمونا اومدن.

با کیک اومدم خونه و بعد از کمی بزن و برقص )البته با آهنگای مجاز و نهایتا دو انگشتی دست زدن

بقیه برای افرادی که در وسط پذیرایی با آهنگ هایی شبیه “سیاهه نارگیله و عقابه نارگیله” که از خطه محترم جنوب کشور هست بشاشیت ایجاد میکردن)

کیک رو گذاشتم روی میز ، جلوی همه و با خنده های پدرمادرامون سالن منفجر شد. ?

البته صورت آرش چیزی به غیر از خنده نشون میداد.

خب البته حق داشت چون من و فردین طبق نقشه قبلی کیک رو شبیه آرش با شکم بزرگش سفارش داده بودیم

خداییش کیک خیلی بامزه شده بود نمیدونم چرا آرش ناراحت شد?

ولی در هر صورت هدف ما ناراحت شدن آرش بود

تا شاید با دیدن تصویر خودش روی کیک به خودش بیاد و انگیزه ایجاد بشه و تصمیم بگیره که لاغرتر بشه

اما من جز عصبانیت فروخورده در صورت آرش چیزی نمیدیدم

قصه اونجایی فجیع تر شد که آرش متوجه شد هدیه من و فردین برای تولد امسالش که هر چهار سال یکبار به این مفصلی برگزار میشه،

رژیم لاغریه و چیز دیگه ای در کار نیست!

اونشب بعد از رفتن مهمونا به خونه هاشون ، آرش حسابی از خجالت من و فردین در اومد

به اندازه ای که تونست غر زد و کمی هم با دست های سنگینش نوازشمون کرد،

البته چیزی نبودا ! دیگران به این نوازش ها میگن کتک

ولی بازم مهم نبود هدف من و فردین والاتر ازین حرفا بود. چون آرش مجبور بود که این رژیم و از فردا شروع کنه.

اونم دقیقا از روز اول عید…?

ادامه دارد…

 

قسمت اول

درباره نویسنده

هر لحظه را زندگی کن...

مقالات مرتبط

یک دیدگاه

  1. بازتاب: داستان های نوروز ۳ - لوکالفا

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *