داستان های نوروز ۳

داستان های نوروز ۳

صبح روز اول فروردین با فردین (چه هم قافیه!) ? رفتیم خونه آرش تا مراقب خورد و خوراکش باشیم

من رژیم و دیده بودم و مقدار کالری های مصرفیش و میدونستم. صبحانه اش و اندازه گرفتم و بهش دادم

خب همونطور که فکر میکردم همراه هر لقمه کوچیک، ناسزای خلاقانه ای نثار من و فردین میکرد. ولی ما را چه باک!

از حق نگذریم، سخت بود، کسی که تا دیروز هر یه لقمه اش اندازه کف دست من و فردین با هم بود

الان باید برنامه ریزی شده غذا میخورد. نمیدونم چرا همه ما از تغییر میترسیم

یه جا خوندم که اگه بهمون بگن ده سال دیگه زندگیمون همین طوری که الان هست خواهد بود

دچار غم و درد شدیدی میشیم ، اما حاضر نیستیم برای تغییر زندگیمون کاری کنیم! شاید این حرفا شعار باشه اما همشون واقعیه!?

خلاصه صبحانه که خورد از هم جدا شدیم

براش میان وعده و ناهارش هم اندازه گرفتم و به شیرین خانوم،

مادر آرش توضیح دادم، تا مبادا اضافه بر مقدار چیزی بخوره

من رفتم خونه که بریم خونه پدربزرگم برای عید دیدنی

نزدیکای بعداز ظهر بود مامان آرش زنگ زد و گفت آرش بی حال شده و احساس گرسنگی شدید داره،

وقتی رفتم خونشون دیدم گوشه ای خوابیده و کاری به کار کسی نداره، اما زردی صورتشو به وضوح میدیدم.

توی اتاق کنارش نشسته بودم که شیرین خانوم با ظرف بادوم هندی و آقا جمشید پدر آرش با سیگاری گوشه لبش به جمعمون اضافه شدند.

شیرین خانوم ، مادر آرش لحجه خاصی داره و من به شخصه از حرف زدن باهاش لذت میبرم

ایشون علاقه زیادی به بادوم هندی داره و همیشه وارد اتاق که میشه برامون میاره و تا تمام ظرف رو کامل تموم نکنیم دست بردار نیست.?

پدر آرش سیگاری بوده و به شدت برای رفع هر چیزی از سیگار استفاده میکرده

تا اینکه مشکل قلبی پیدا میکنه و به توصیه پزشکا مجبور میشه سیگار و ترک کنه ،

ایشونم ترک میکنه با این تفاوت که همیشه یه سیگار خاموش گوشه لبش داره ،

ولی از ترس شیرین خانوم هیچوقت جرعت روشن کردنشو نداره. اینم یه نوع اعتیاده. فکر کنم باید یه قصه هم برای ترک سیگار بنویسم!?

مادر آرش همونطور که مشت مشت بادوم هندی توی دهان آرش میریخت

با ته لحجه شیرینش قربون صدقه هیکل آرش میرفت و میگفت والا به خدا بچه ام از خیلی از پسرا سر تره

گفتم شیرین خانوم، در اخلاق خوب آرش شکی نیس. ولی خب ظاهرشم مهمه دیگه

چاقی هزاران بیماری همراهش داره. ما چون دوسش داریم به فکرش هستیم دوست داریم لاغر بشه

-میدونم مادر جون ولی بچه ام یعنی هیچی نخوره؟

آقا جمشید سیگار گوشه لبش و برداشت و گفت خانوم بسه دیگه

تا الان شما فکر گرسنگی و شکم آرش بودی ، ازین به بعد بیا از یه زاویه دیگه بهش نگاه کنیم

بعد رو کرد به من و گفت: معلوم نیست توی دانشگاه چی توی غذای این پسر ریختن از وقتی که برگشت روزی یه کیلو اضافه میکرد.?

آقا جمشید عادتی که داره، همه چیز و ربط میده به سیاست و افراد خاصی که توی ذهنش هست و به ما نمیگه اونا کی هستن

فقط ما آخر صحبتش در مورد هر مشکلی از جامعه جمله ای میشنویم که میگه: اینا همه زیر سر خودشونه

آخرشم نفهمیدیم کیا رو میگه.

توی فکر بودم و داشتم برنامه میریختم چطوری قانعش کنم که چاقی آرش هیچ ربطی به غذای دانشگاه و قرمه سبزیای معروفش نداره

و آرش از بچگی وزن اضافه میکرد که شیرین خانوم به دادم رسید و گفت:

خبه خبه بسه نمیخواد قضیه رو سیاسیش کنی حوصله ندارم.?

آرش هم که از خدا خواسته، میدید که ما حواسمون به حرفامونه، بادوم هندی ها رو تموم کرده بود و رنگ و روش هم بازتر شده بود.

دیگه بحث و ادامه ندادم و رفتم پیش فردین تا فکری کنیم.

با این حساب حتی اگه آرش هم بخواد لاغر بشه ،

مادرش به واسطه نگرانیهاش این اجازه رو نمیداد و از روی دوست داشتن شکم آرش رو دوباره پر ازغذا میکرد.

وقتی رسیدم فردین داشت مدرسه موشها رو میدید ! اونم سری اولش?

یاد تلویزیون افتادم که هر سال روز اول عید مدرسه موشها رو پخش می کرد و ما هر بار با اشتیاق زیاد میدیدیم.

داشتم با تعجب نگاش می کردم که زد زیر خنده?

گفتم: دیوانه ای؟ چند ساله تلوزیون دست از سر این فیلم برداشته و دیگه پخش نمیکنه حالا تو خودت فیلمشو خریدی داری میبینی؟

گفت: بابا دارم یادی از خاطراتمون میکنم?

گفتم: لازم نیست یادی از خاطرات کنی ، بیا به فکر آرش و چاقیش باشیم تا خودش به خاطرات نپیوسته?

با چشمایی بی تفاوت نگام کرد و گفت: بابا دیگه چه فکری کنیم؟ گفتی رژیم که گرفتیم که. دیگه چه کنیم؟

گفتم: رژیم و نمیتونه. امروز روز اولشه قندش افتاده بود شیرین خانوم رژیمشو شکست

باید فکری کنیم تا بتونه با خوراکی هایی که به خوردش میدن مبارزه کنه. باید خودش بخواد لاغر شه

فردین گفت: بابا لامصب! آرش روز روزش نمیتونه از خوراکی بگذره بعد تو براش رژیم گرفتی اونم روز اول عید

دِ آخه مسلمون ، بامرام، چنگیز خان مغول هم روز اول عید، جنگ نمیکرد ! تو روز اول براش شمشیر و از رو بستی?

گفتم: مگه رژیم غذایی دادن به کسی جنگه که حالا میگی نخوردن غذا یعنی بی مرامی در حق آرش؟ من به فکر خودشم

تو هم به جای این حرفا بیا یه فکری کنیم. توی مرام و معرفت تو، مردن آرش از چاقی بهتره یا مدتی نخوردن غذا برای رسیدن به هدف؟

(نقطه ضعف فردین و بلد بودم. کافی بود توی یکی از جمله هات اسم معرفت و بیاری،

شاخک های مرامش فعال میشد و تا اون مشکل و حل نمیکرد رها نمیکرد. الانم شاخک هاش فعال شد و شروع کرد به فکر کردن)

انقدر فکر کرد فکر کرد تا بالاخره با صورت جدی و بی حس همیشه اش گفت:

وسایلتو جمع کن فردا میریم شمال

گفتم: استاد این بود فکرت؟ من میگم بچه داره از دست میره تو فکر سفری؟

کفت: استاد خودتی اولن، دومن مگه نمیگی مامانش نمیذاره روی رژیمش پایبند باشه؟

خب سه نفری میریم شمال که دیگه خودمون مراقبش باشیم تا به رژیم عادت کنه . چند روز اول مهمه

خندبدم و گفتم: نه خوشم اومد. خوشم اومد ، و با همین جمله گویان مسیر خونه فردین تا خونه خودمون که حدود ده قدم فاصله بود رو طی کردم?

فردای اون روز طبیعتا وقتی به آرش گفتیم سر از پا نمیشناخت، چون فکر کرد با مظلوم نمایی دیروزش ما دیگه بیخیال رژیم شدیم

اما خب من و فردین زرنگ تر از اونی هستیم که رو دست بخوریم ازش…

در برنامه بعدی متوجه خواهد شد که چه بلای خوبی سرش خواهیم آورد. فعلا امشب خونه فردین مهمون هستیم. تا فردا که بریم سفر…

ادامه دارد…

داستان های نوروز ۲

درباره نویسنده

هر لحظه را زندگی کن...

مقالات مرتبط

یک دیدگاه

  1. بازتاب: داستان های نوروز ۴ - لوکالفا

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *