داستان های نوروز ۴

داستان های نوروز ۴

امشب همه، خونه فردین اینا مهمون هستیم

آقا ایرج، یکی از فیلمهای قدیمی رو برامون گذاشته که در مورد مردیه که وابستگی شدیدی به گاوی که ازش امرار معاش میکنه داره،

که یه روز که نیست گاوش میمیره و اون مرد دچار دگرگونی شدیدی میشه

ما آقایون، این سمت سالن خیره به تلویزیون بودیم و چای به دست محو صحبت های موشکافانه آقا ایرج از فیلم بودیم

البته بهتره بگم حدود دوازدهمین باری بود که این فیلم و دور هم میدیدیم و ایرج خان به تفسیر فیلم میپرداخت.

خب طبق معمول آقا ایرج جوری از فیلم صحبت میکرد که انگار خودش ساخته ،

و آقا جمشید هم این میون جوری جواب صحبت های آقا ایرج و میداد که همه ما متقاعد بشیم

مردن اون گاو توی فیلم زیر سر همون شخصیت های خیالی ذهن آقا جمشید بوده

چون در پایان هر پاراگراف از صحبت های آقا ایرج ، جمشید خان سیگار خاموشش و از لبش برمیداشت و میگفت:

نه آقا شما چه ساده ای ، اینا همه اش زیر سر خودشون بوده!

خانوم ها سمت دیگه سالن در حال صحبت راجع به آرش و چاقی اش بودن و شیرین خانوم گاهی اشکاشو با گوشه روسریش پاک میکرد. من حواسم به همه جا بود

آرش وقتی اشک مامانشو دید سُقُلمه(ضربه ای با انگشت اشاره به پهلوی من ) زد و گفت:

اینا همه اش زیر سر توعه ها! الکی برنامه غذایی دادی حالم بد شد مامانم ناراحته.

فردین زد روی شونه آرش گفت: داداش بپا سرنوشتت از عشق به پیتزا شبیه به این فیلم نشه

زدم زیر خنده و گفتم آرش جون فعلا ظبق برنامه، وسایلتو جمع کن فردا بریم شمال تا بعد بهت بگم چه خبره!

هنوز شینِ شمال از دهنم خارج نشده بود که سکوت عمیقی توی سالن حکم فرما شد، انگار که اصن هیچکس مشغول صحبت نبوده،

بابا داشت پرتقال پوست میگرفت ، آقا جمشید سیگارشو برداشت،

آقا ایرج تلویزیون و خاموش کرد، خانوما هم دست از صحبت کشیدن و یه دفه بابا گفت:

شمال و از ذهنتون بیرون کنید ! جنگ جهانی اول، روز اول چهل تا کشته داد ، جاده شمال روز اول عید، صد تا!

جاده از خودتون نیست، جونتون که از خودتونه!!

جمشید خان پاش و انداخت روی اون پاشو گفت: بیشتره آقا بیشتره! صد تا کجا بود؟

اون جاده ظرفیتش بیش از این حرفاست. بعد رو کرد به آقا ایرج و گفت: اینا اگه به فکر ما بودن ، عید که میشد، جاده رو میبستن!

کشته شده هام زیر سر خودشونه!

شیرین خانوم گفت: بهنام خان شما امسال زبونم لال ، تصمیم داری یه جوری آرش ما رو از بین ببریا! حالا یا با رژیم غذایی یا جاده شمال!

من که گیج شده بودم و نمی دونستم در مقابل این همه اعتراض چی بگم،

نگاهی ملتمسانه به فردین کردم و فردین خیلی آروم گفت: شیرین خانوم ما کی گفتیم شمال؟

میریم اصفهان . جاده شمال قشنگه ولی الان شلوغه. میریم اصفهان سه روز دیگه برمیگردیم

من اونجا یکی از رفقام تئاتر برگزار میکنه و دعوتم کرده که برم کمکش.

فردین انقد قاطعانه صحبت میکنه که من تا به حال ندیدم کسی روی حرفش حرف بزنه. که الان هم همینطور شد

صبح ساعت شیش هر سه ما توی ماشین فردین آماده رفتن بودیم.

تا اصفهان با سرعت معمولی هم که میرفتیم حدود پنج ساعت راه بود.

فعلا کاری به برنامه غذایی آرش نداشتیم. خودشم زیاد صبحانه نخورد. عقب ماشین نشسته بود و ضبط ماشین آهنگ “جاده های شمال محاله یادم بره” میخوند و آرش همراهش سوت میزد

که شیرین خانوم زنگ زد به تلفن همراهم. صدای آهنگ و که شنید گفت دارین میرین شمال؟ این بود اون همه قول و قرار؟ گفتم شیرین خانوم شمال کجا بود؟

والا داریم میریم اصفهان. با حرص زدم آهنگ بعدی و گوشی دادم دست آرش.

وقتی رسیدیم رفتیم خونه یکی از رفقای فردین. مثل اینکه واقعا فردین قرار بوده بیاد اصفهان. چون برنامه همونطور شد که گفته بود. دوستش تئاتر داشت و فردین هم باید کمکش میکرد.

ناهار و کنار زاینده رود خوردیم. زاینده رودی که دیگه زیاد آبی نداشت

زاینده رودی که نگاهش که میکردی داغ دلت تازه میشد. آخرین باری که رفته بودم اصفهان ، حدود بیست سال پیش بود. اون زمان کجا و الان کجا؟

توی فکر بودم که با صدای فردین به خودم اومدم.

حواست کجاست بهنام؟ سه بار صدات زدم! میگم آرش زیاد غذا نخورد. انگار که اشتهاش کور شده. چیزی بهش گفتی؟

گفتم نه من چیکارش دارم؟ از صبح که با همیم. چیزی میگفتم تو هم میدیدی!

گفت: نمیدونم. یه جوری شده توی فکره. گفتم : ولش کن شاید داره به خودش میاد.

دوتایی رفتیم سمت آرش که دیدم داره توی دفترچه اش چیزی مینویسه

اون همیشه یه دفترچه داشت، که هر وقت دستش میگرفت و شروع میکرد به نوشتن میفهمیدیم از چیزی ناراحته

درسته کمی بیخیال بود، اما همیشه از هرکس دلخور بود سعی میکرد با نوشتن ناراحتیای خودشو آروم کنه.

شب وقتی که خوابید دفترچه اش و برداشتم. باید میفهمیدم چی توی سرشه. شاید بگید کار اشتباهیه.آره قبول دارم ولی من مثل داداششم. نگرانش بودم

ذفترچه رو باز کردم و ….

امروز چند هزارمین روزیه که تصمیم میگیرم کمتر از چیزی که قبل میخوردم ، غذا بخورم و سعی کنم که لاغر شم

امروز چند هزارمین روزیه که صبح که از خواب بیدار میشم، با انگیزه وصف نشدنی تصمیم به لاغری دارم و ظهر نشده با بوی پیتزایی که به مشامم میخوره تصمیمم یادم میره.

امروز چند هزارمین روزیه که دلخورم… از خودم… از بی اراده بودنم.. از اسیر بودنم. من اسیر شدم

اسیر مواد غذایی . اسیر رنگ و بوهای خوشمزه . آرش آرش آرش از خودت بدت نمیاد؟ که اراده ، آینده، سلامتی و شادابیت رو دادی دست انواع و اقسام غذاها؟

دلخورم از دست خودم دلخورم…

دفترچه رو که خوندم، خنده به لبم اومد. پس آرش اونقدرم بیخیال نبود. اون هزار بار تصمیم داشته اما نتونسته

این نشونه خوبی بود. این یعنی اینکه الان وقتش بود، که کمکش کنیم… بیشتر … خیلی بیشتر…

ادامه دارد…

داستان های نوروز ۳

درباره نویسنده

هر لحظه را زندگی کن...

مقالات مرتبط

یک دیدگاه

  1. بازتاب: داستان های نوروز ۵ - لوکالفا

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *