داستان های نوروز ۵

داستان های نوروز ۸

از دیشب بعد از خوندن حرفای آرش، هنوز فکرم درگیر بود…

صبح روز بعد برای صبحانه املت درست کردیم. آرش سهم خودشو مثل همیشه خورد. منم چیزی بهش نگفتم

با امر و نهی کردن چیزی درست نمیشد . آرش هنوز تصمیم به لاغری نداشت،

که اگه با خط و نشون کشیدن میشد وادار به رژیم کرد زودتر از اینها به خودش اومده بود،

چون هر آدمی خودش به تنهایی میتونه بهترین منتقدِ خودش باشه

فردین و دوستش رفتن برای تمرین و اجرای تئاترشون. من و آرش هم رفتیم کنار زاینده رود…

زیر پل خواجو صفای خاصی داشت. عده زیادی جمع بودند، گرم صحبت، مشغول به شادی؛ یا عده ای در حال آواز خوندن…

قدم میزدیم و لذت می بردیم ، از حال و هوای عید، از صدای خوش آواز سنتی ، از بوی مهربونی ای که اونجا پر شده بود

انگار که همه با هم دوست بودیم، از یه شهر ، یه محله، یه فامیل، یه خانواده.

کنار یکی از ستونها پیرمردی نشسته و مشغول سنتور زدن بود. یکی از مضراب ها رو توی دستش و یکی رو با پاهاش گرفته بود

کنارش نشستیم و نگاهش کردیم

صدای خاصی داشت سازش، از اون صداها که میییییبردت به قدیما، به خونه پدر بزرگ مادر بزرگ ،

به روزایی که همه دور یه سفره بودیم. که صدای خنده و بازی بچه ها ، حیاط و پر از شادی میکرد،

به این فکر میکردم که این روزا تکنولوژی برای کم کردن فاصله ها اومده بود و حالا…

عمیق توی فکر بودم که با صدای نوازنده به خودم اومدم…

خیلی تو فکری جَوون!

آرش گفت: اوستا فکر کنم عاشق شده?

گفتم : فعلا که تو عاشقی و براش هندی یه تیکه آواز خوندم و زدم زیر خنده☺
آرش برام شکلک در آورد و گفت: خواب دیدی خیر باشه!?

پیرمرد با لبخند و لحجه خاص خودش گفت: افتخار آشنایی با چه اشخاصی رو دارم؟

گفتم : بهنام هستم سی ساله معلم ادبیات، عاشق نوشتن، ایشونم آرش هستن ۵ ساله و چننند ماهه از تهران، عاشق پیتزا

پیرمرد گفت: منظورت از پیتزا ، همون خمیر نون هاییه که وقتی میخوری کش میاد؟

آرش با برق چشمای خاصی انگار که اسم معشوقش و آورده باشن خندید و گفت:

آره اوستا خود خودشه?

گفتم: دیدین وقتی گفت آره چشاش چه برقی زد؟ عشق یعنی همین، بقیه اش سوسول بازیه!

پیرمرد خندید و گفت: شماها من و یاد جَوونیای خودم میندازید. راستش این روزا هر جوونی رو میبینم یاد جوونیای خودم میفتم

آدم که سن به سرش میاد، خیلی حسرتا براش زنده میشه

گفتم پیر چیه استاد؟ دلتون جَوون باشه، ماشاالله با سازی که شما میزنید،

ما باید بگیم پیر شدیم که از هنر چیزی نمیدونیم. ( آخرش اومدم بگم دمتون گرم، اشتباهی گفتم گَمتون درم!)

آرش با لحجه اصفهانی گفت: دادا شوما حرفتو درست بزن ، ساز پیشکشدون?

بی توجه به آرش از پیرمرد مهربون پرسیدم : چی شد که انقد حرفه ای شدین توی ساز زدن؟ اونم با این اوصاف… اگه ناراحت نمیشین که میپرسم…

پیرمرد مضراب های سنتورش و گذاشت زمین و گفت:

مقالات مرتبط
1 از 2

من از بچگی عاشق هنر بودم، عاشق موسیقی ، آواز اصیل ایرانی. پدرم از حجره دارای بزرگ بازار اصفهان بود

از اونا که صلات ظهر، مشتری توی مغازه بود یا نبود، مغازه رو تعطیل می کرد و میرفت رو به محراب مسجد نماز میخوند

حاجی( بابا رو میگم) هیچوقت نخواست علاقه من به موسیقی رو درک کنه. میگفت این کارا برکت و از خونه آدم میبره، موسیقی مُطربیه، خوبیت نداره، خدا قهرش میگیره

ما که ماه به ماه سفره حضرت زهرا(س) توی خونه پهن میکنیم و سال به سال روز عاشورا عَلَم حضرت ابوالفضل و به دوش میکشیم،

تو رو چه به مطربی و ونگ ونگ ساز توی کوچه و محل راه انداختن؟

منم به احترام حاجی گذاشتم کنار، اون وقتا مثل حالا نبود که به بچه بگی میوه نشسته نخور برات خوب نیست،

زمین و به زمان بدوزه و فحش عالم و آدم و سرت خراب کنه، اون وقتا آقات میگفت “ف” از فرش به عرش میرسیدیم و می گفت “ز” ، زمین و به آسمون می دوختیم.

حاجی نمیخواست ، منم نخواستم. رفتم کنار دست حاجی حجره رو چرخوندم. حاجی میدونست چه عشقی به سنتور دارم

که از عشق به سنتور دلم به هیچی راضی نمیشه، میدونست اگه زن نمیگیرم چون عشق یه چیز دیگه توی دلمه. ولی زور که نبود نمیخواست.

سی سال گذشت و منم هیچوقت ازدواج نکردم. . ولی هر زمان صدای سازی میومد اشک توی چشام جمع می شد. یه روز آقام صدام زد گفت:

پسر، حق نگهدارت که سی سال پیش، رومو زمین نزدی و تا نذاشتم ساز دست نگرفتی و نُطُق نکشیدی

مِن بعد تویی و این سنتور و این روزگار… پیش برو که میخوام اون دنیا هم که بودم بشنوم که روزگار بر وفق مرادته

سن و سالم کم نبود. چیزی حول و حوش چهل پنجاه سال. تازه مزه ساز زدن و عاشقی کردن باهاش رفته بود زیر زبونم که توی یه حادثه ، انگشتای دست راستمو از دست دادم.

نفهمیدم چطو شد که دیدم باز من موندم و سازی که انگشتی برای گرفتن مضراب هاش توی دستام ندارم و باس فقط نگاش کنم و زانوی غم بغل بگیرم

سه چهار سالی اسیر شدم، اسیر ترس ها و بی ارادگی هام و دلهره ها و حسرت نداشته ها

با خودم میگفتم: نیست دیگه، قسمت نیست. لابد نباس ساز بزنی، خدا نمیخواد. لیاقتشو نداری، لابد باید کنار بیای با نداشته هات

یه روز به خودم اومدم دیدم هیچی ندارم، نه زنی نه زندگی نه بچه ای ، نه حتی سازی که عاشقش بودم. من هیچی نداشتم. هیچِ هیچ

انگار که خدا بزنه پس کله ام، بیدار شدم و یه نگاه به خودم انداختم. با خودم گفتم :

یه دست نداری، پا که داری، گوش که داری، قلب که داری، عقل که داری لا مروت

خدا داده این همه نعمت، کفر یه دست نداشته ات و جار میزنی؟

دیدم نه، منی که قدرت خدا کنارمه ، نباس بشینه و نگاه کنه، غم بخوره و زار بزنه، باید تلاش کنه، بجنگه برای چیزی که میخواد،

برای چیزی که هدفشه ، آرزوشه، دلخور بودم از خودم، از هر فکری که تا اون روز داشتم و خودم و آزار داده بودم

یه دست داشتم ، گذاشتمش روی زانوم و پاشدم و یا علی گفتم…

این شد که میبینید… یه مضراب به دست یه مضراب به پا

من موندم و این سنتور و این پل خواجو و عشق مردمی که از کنارم رد میشن و براشون ساز میزنم و دمت گرمی نثارم میکنن…

آره دادا پیر که میشی میفهمی زندگی اونی نبود که بود… زندگی اینیه که هست

سر راست بگم و بی حاشیه، زندگی گذشته نیست، حال و آینده است…

بجنگ جَوون… واس چیزی که میخوای بجنگ… دستت و بزار رو زانوت و بلند بگو یاعلی…

یاعلی بلندی گفت و شروع کرد به ساز زدن…

ما موندیم و پیرمرد و صدای ساز و پل خواجو و آرشی که دیگه اون آرش قبل نبود…

ادامه دارد…

 

داستان های نوروز ۴

Get real time updates directly on you device, subscribe now.