داستان های نوروز ۶

داستان های نوروز ۶

وقتی از پل خواجو برگشتیم خونه، فردین و علی(دوستش) شام خریده و منتظر ما بودند.

ما تمام مسیر و پیاده اومده بودیم و آرش کلامی حرف نزد.

وقتی نشستیم سر سفره ، آرش گفت که میره بخوابه . توی پوست خودم نمیگنجیدم که فردین گفت:

عجب! میشه بگی چی شده؟ مثلا براش پیتزا گرفتم امتحانش کنم ببینم میخوره یا نه که اصن متوجه نشد!? دعواتون شده؟

گفتم: ول کن این حرفا رو! بزن قدش که خدا برامون از غیب ناجی رسوند.

گفت : میشه قشنگ تعریف کنی چی شده؟ حوصله بیست سوالی ندارما!

همینطور که ماجرا رو براش تعریف میکردم، غذا رو خوردیم و با دلی خوش، پتو رو روی سرم کشیدم و به انتظار صبحانه فردا از شمارش اولین گوسفندهای توی ذهنم به دومی نرسیده بودم که خوابم برد.

صبح فردا همونطور که حدس میزدم آرش، اعلان جنگ کرد و گفت که برای شروع رژیم غذایی آماده است.

خب از الان ماموریت من شروع میشد و باید کالری ها رو اندازه میگرفتم.

روز اول به خوبی و خوشی گذشت، دم دمای عصر متوجه ضعف کردن آرش شدم اما به روی خودش نیاورد.

روز دوم خیلی کلافه بود و کلا به فردین گیر داده بود. ما هم سعی کردیم درکش کنیم اما به نظر من مشکل از کمتر خوردن غذا نبود، اون دلش برای پیتزا جونش تنگ شده بود! واسه همین انقد کلافه است.

آخر شب از اصفهان به سمت خونه حرکت کردیم و توی تمام مسیر ضبط ماشین آهنگ “رفیقم کجاااااااایی دقیقا کجاااایی” میخوند و آرش هم با سوت همراهیش میکرد که یه دفه بلند گفت وایسا!

فردین هم چنان زد روی ترمز که سر هر سه نفرمون خورد به سقف ماشین

گفتم: چه مرگته ؟ چرا داد میزنی؟

ولی آرش بدون اینکه جواب بده از ماشین پیاده شد و کنار جاده دور خودش چرخید، انقدر چرخید که سرش گیج رفت و نشست!

اون شب نفهمیدیم چی شد! فقط چند دقیقه ای کنار جاده فکر کرد و برگشت به سمت ماشین

اما حالش بهتر شده بود! با شادی کمی که توی لحن صحبتش بود گفت لطفا چیزی نپرسید ، فقط بریم خونه!

ما هم چیزی نگفتیم و برگشتیم.

فردای اون شب ، رفتم خونه آرش که ببینم چه خبره! که بفهمم شیرین خانوم با ظرف بادوم هندی کنار آرش نشسته یا نه؟

وقتی رسیدم جمشید خان با سیگار خاموشش توی بالکن وایساده بود و وقتی منو دید بلند با شوق خاصی گفت : سلااااااام مهندس

نمیدونم چرا من هر چی تلاش میکنم جمشید خان این “مهندس مهندس” گفتناش به من از زبونش نمیفته. بابا جان آخه من معلمم ! مهندس نیستم. بگذریم…

گویا آرش خونه نبود. رو کردم به شیرین خانوم و گفتم: اوضاع چطوره؟ روی رژیمش پایبنده از صبح تا به حال ؟ چطور حالش خوب بوده و رفته بیرون؟

شیرین خانوم گفت: بهنام جان شما چیکار کردین با این بچه اونجا؟ (هنوز نمیدونم چرا آرش و با این هیکل و این سنش ، بچه خطابش میکنند!?) اصن از این رو به اون رو شده. چیزی نگفت و به غذاشم اعتراض نکرد. از صبح که سرش توی تبلتش بود ، بعد از ظهرم خوشحال و شاد و خندون رفت بیرون و گفت شب برمیگرده.

جمشید خان با حالتی مرموز گفت: من نمیدونم توی تبلتش دنبال چی بود! ولی هر چی بود، دنبال یه چیزی بود. والا آدم سر از کار این بچه ها در نمیاره!

فکر کنم این بار جمشید خان چون نتونست موضوع و ربط بده به همونا که میگفت همه چی زیر سرشونه کلافه شد.

چون سیگار خاموشش و گذاشت روی میز و با حالتی عصبی رفت سمت بالکن.

شیرین خانوم گفت: مادر جون نکنه رفته مغازه و داره باز پیتزا میخوره؟

داشتم میگفتم چی بگم والا! که آرش اومد.

نمیشد درست حدس زد ولی فک نمی کنم پیتزا خورده بود، چون رفتارش خیلی طبیعی بود . گرسنه هم بود و سریع کالری غذاشو اندازه گرفت و تنها نشست گوشه ای خورد.

خب مثل اینکه همه چی داشت خوب پیش میرفت خدا رو شکر?

با خیال راحت اومدم خونه و دیگه سعی کردم مسئولیت ماجرا رو به خود آرش بسپارم و به زندگی معمولی خودم برسم.

چند روزی گذشت و نوروز هم دیگه داشت کم کم تموم میشد، آرش هم به رژیمش هنوز پایبند بود.

روز سیزدهم ، همه دور هم جمع شدیم. حیاط خونه ما بزرگ بود، توی حیاط نشسته بودیم و به قول آرش جوج (جوجه) به سیخ میکشیدیم و برای خودمون ، سیزدهمون و به در میکردیم و همه چی گل و بلبل بود.

آقا ایرج حس خوانندگی بهش دست داده بود همگی دو انگشتی دست می زدن و ایرج خان با صدای بلند میخوند که همگی پارسال بهار دسته جمعی رفته بودن زیارت و گویا وسط راه برگشت، یه خانومی خوشگل و با محبت، همسفر اونا شده بود و همراهشون میومد.

که مورد ازدواجی برای این خانوم پیش میاد و پس از ابراز علاقه ی آقا به خانوم، قصه به بحث و جدل میرسه و دقیقا در جای حساس آهنگ، زمانی که آقا ایرج با صدای آروم تر و زنانه تری داشت میگفت خانوم در جواب ابراز علاقه فرد مورد ازدواج چی گفته، آرش از جاش بلند شد و رفت که گلاب به روتون بالا بیاره!

شیرین خانوم زد تو صورت خودش و گفت: عه وا خاک به سرم بچه ام از دست رفت.

همه دچار اضطراب بودیم که آرش بازم گلاب به روتون بالا آورد و تقریبن حالش خوب شد.

وقتی دوباره همه چی به حالت عادی خودش برگشت: مامان رو کرد به من گفت:

فکر کنم آقا ایرج با آهنگی که میخوند آرش و به یاد روز پیشنهاد ازدواجش به اون دختر هندیه انداخت! باید شماره اش و یه جوری پیدا کنیم، بچه هنوز درگیرشه!

مونده بودم چی جواب بدم که ترجیح دادم بلند شم جوجه ها رو آماده کنم و به عاقبت آرش بیندیشم….

ادامه دارد…

 

داستان های نوروز ۵

درباره نویسنده

هر لحظه را زندگی کن...

مقالات مرتبط

یک دیدگاه

  1. بازتاب: داستان های نوروز ۷ - لوکالفا

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *