داستان های نوروز ۷

داستان های نوروز ۸

نوروز تموم شد و حدود یک ماهی از رژیم آرش می گذشت…

توی این مدت خیلی خوب از پسِ رژیم براومده بود. من به شخصه ندیدم زیر قولش بزنه و پیتزا بخوره

خب این برای همه ما عجیب بود. درسته که میتونست با این برنامه، غذاهای دلخواهشم بخوره

اما پیتزا چی؟ آرش قبل از این، روزی دو تا پیتزا میخورد!

توی همین یک ماه حدود چهارکیلو وزن کم کرده بود…. خدا رو شکر تقریبا نرمال بود.

اما اخلاقش هم تغییر کرده بود. شادتر و فعال تر شده بود. اما این اواخر نه . برعکس قبل گوشه گیر تر شده بود.

بعد از یکی دو ماه ، یک روز که مدرسه بودم و داشتم به بچه های کلاسم حرفای کلیشه ای میزدم

و از مضرات دنیای مجازی می گفتم و خاطرات کودکیم رو بازگو میکردم، گوشیم زنگ خورد، شیرین خانوم بود:

وقتی گوشی رو جواب دادم فقط صدای گریه های شیرین خانوم بود و لا به لاش اسم آرش.

و صدای پایانی یعنی قطع کردن گوشی!

زنگ زدم به آقا جمشید و متوجه شدم که آرش وقتی سرکار بوده ، یکباره دل درد شدید میگیره و راهی بیمارستان میشه

سریع خودمو رسوندم به بیمارستان و دیدم همه هستن و آرش هم از درد به خودش میپیچه.

مشکل مثل اینکه سمت راست شکمش بود و درد زیادی داشت. به نظر میومد یا آپاندیسش باشه یا سنگ کلیه.

ما که سر در نمیاوردیم . اما میدیدیم که پرستار و پزشک درگیر شده بودن و شاید اونا هم سر در نمیاوردن!

براش سونوگرافی نوشتن و بعد از بررسی های لازم، دکتر تشخیص داد کیسه صفرای آرش دچار مشکل شده و باید صفرا رو از بدنش خارج کنند.

شیرین خانوم میگفت مدتیه که آرش حالت تهوع داره ، حال مساعدی نداشته و از همه پنهان می کرده!

فردای اون روز عمل جراحی انجام شد و خدا رو شکر به خیر گذشت.

اما دکتر میگفت اگه ادامه پیدا میکرد و آرش و به بیمارستان نمی رسوندن معلوم نبود چی میشد!

وقتی آرش به هوش اومد، خیلی دلم میخواست ازش بپرسم چرا از ما دردش و پنهان می کرده و اصن علت این ماجرا چی بوده…

اون شب آرش توی بیمارستان بستری شد و من کنارش بودم. ولی چیزی نپرسیدم. هنوز علائم بیهوشی توی وجودش بود

وقتی خواب بود، نگاهش کردم. متوجه شدم وزن کم کردنش کاملا مشهوده

الان دیگه حدود سه ماهی بود که از رژیمش می گذشت و تقریبا ده دوازده کیلو لاغر تر شده بود.

ولی با این اتفاق نمیدونم بعد از مرخص شدن هنوز به رژیم پایبند خواهد موند یا نه!

دو شب بعد ، همه خونه جمشید خان برای عیادت آرش جمع شدیم.

مقالات مرتبط
1 از 2

توی سالن بودیم و آرش گوشه ای دراز کشیده و توی فکر بود.

پدرم و جمشید خان و آقا ایرج این طرف سالن، گرم صحبت، سخت مشغول حل کردن مشکل بیکاری جامعه و مامان ها اون طرف سالن در پی حل کردن مشکل ازدواج بودند.?

آقا ایرج میگفت طبق آمار اعلام شده ، آمار بیکاری رو به کاهشه و گویا دیگه بیکار زیادی توی جامعه نداریم . ولی ایراد کار کجاست که خیلیا ابراز بیکاری میکنن خدا داند و بس!?

جمشید خان سرشو تکون داد و گفت: ما که از روزی که زن گرفتیم و آرش و به دنیا آوردیم سر کاریم.

آقا ایرج گفت: جمشید خان دلت قرص! من دلم روشنه امسال همه چی درست میشه!?

پدرم که کنترل تلویزیون دستش بود و شبکه ها رو دور می زد . روی شبکه خبر نگه داشت و گفت:

ایرج خان فعلا پروژکتورای دلت و خاموش کن بچه خوابه، بذار ببینیم به قول جمشید خان دنیا دست کیه و چی زیر سرِ کی؟!?

آخر شب وقتی همه رفتن ، من پیش آرش موندم .

توی اتاقش رخت خوابم و پهن کردم و همنیطور که هر دو به سقف زل زده بودیم، آرش با بغض خاصی توی صداش گفت:

بهنام داداش دیدی نتونستم؟ دیدی زیادی روی من حساب کرده بودی؟ دیدی ضعیف تر از اونی هستم که بتونم روی رژیم پایبند باشم؟ ?

دست گذاشتم روی شونه اش و گفتم این حرفا چیه داداش؟ یه هفته دیگه رو فرم میای، دوباره شروع میکنی

الانم که به خاطر عملت چیز خاصی نخوردی که دوباره وزن اضافه کنی. بیماری که دست خود آدم نیست. پیش میاد دیگه. خدا رو شکر به خوشی گذشت…?

آرش روشو برگردوند و گفت : بهنام جان… من نتونستم. نتونستم رژیم بگیرم. نتونستم وزنمو اونجور که تو گفته بودی کم کنم.

گیچ شده بودم. گفتم نمی فهمم چی میگی واضح تر بگو، تو که وزنتو کم کردی. روی رژیم هم دیدم پایبند بودی.

گفت: آره… اما راستش … راستش… اون روز توی اصفهان زیر پل خواجو با صحبتای اون پیرمرد که سنتور می زد، تصمیممو قطعی گرفته بودم

دلم میخواست لاغر بشم تا وقتی که اومدیم خونه و فردین پیتزا گرفته بود. با بوی پیتزا یادم افتاد من میتونم رژیم بگیرم اما بدون پیتزا نه

اون شب توی جاده خیلی فکر کردم. فردای اون روز توی اینترنت سرچ کردم و متوجه شدم قرص های لاغری زیادی هست که وزن منو به راحتی کم میکنه

بدون اینکه بخوام به خودم سختی بدم. نهایتش یه کم فعالیت فیزیکیمو باید بیشتر میکردم…

بهنام… من همه این مدت قرص میخوردم… قرص های لاغری…

با شنیدن حرفاش غم عالم اومد توی دلم…

یعنی تمام این مدت آرش تظاهر کرده بود؟ تظاهر به رژیم؟

بدون اینکه جوابی بدم خودمو زدم به خواب…

فردای اون روز از خونه آرش اومدم بیرون و دیگه پامو اونجا نذاشتم…

ادامه دارد…

داستان های نوروز ۶

Get real time updates directly on you device, subscribe now.