داستان های نوروز ۸

داستان های نوروز ۸

اون روز که بهنام پاش رو از خونمون گذاشت بیرون و دیگه برنگشت… حال و احوال من بدتر از اون وقتی بود که فهمیدم به خاطر صفرایی که دیگه ندارم

زیاد غذاهای چرب نمیتونم بخورم و همه اینا به خاطر اشتباهات خودم سرِ خوردن قرص های لاغری بود

بهنام رفت، به هیچکس هم نگفت که من چه خطایی کردم

نمیدونم در جواب فردین و پدر و مادرهامون وقتی ازش میپرسیدن چرا دیگه نمیخواد منو ببینه؟ چی میگفت

اما هر چی که میگفت چیز بدی نبود، چون هیچکس نگاهش به من عوض نشد

جز نگاه خودم…

نگاه خودم به زندگی، به رفتارم، به عادت هام، به سلامتیم

میگن وقتی میخوای تغییر کنی باید انقدر به اون حالتی که الان هستی فکر کنی و فکر کنی

تا ازش متنفر بشی و به اون نقطه عطف برسی و بخوای که همه چی و تغییر بدی. و برای من این اتفاق افتاده بود

رفتن بهنام برام تلنگر بود، بیماری صفرا ، دلسوزی های اطرافیان ، معرفت بیجای فردین برام تلنگر بود

اما بی ارادگی و نداشتن تصمیم درست برای ادامه مسیر، مُشت محکمی بود به کل زندگیم

یه روز نشستم به مسیری که اومده بودم نگاه کردم، از روزی که خودمو شناختم تا الان

دیدم من جز تسلیم شدن هیچ کاری بلد نبودم

من همیشه تسلیم شده بودم، چه برای چیزای خوب چه بد…

همون وقتی که کلاس دوم، بهنام سرگروه من توی درسام بود و بعد از دوستی با فردین و بهنام درس من خوب شد، این یعنی تسلیم شدن

شاید بگید خب اینکه برام خیلی خوب بوده، آره خوب بود، اما بدی اش این بود که من تحت تاثیر اونا خوب شده بودم، یعنی تصمیم خودم نبود

وقتی که درسم و خوندم و به خاطر وزنم که از ساختمون های نیمه کاره نمیتونستم بالا برم و مجبور شدم به جای مهندسی ، کنج پیتزا فروشی کار کنم

و از بوی غذاهای فست فودی مست بشم ، این یعنی تسلیم شدن!

وقتی نشستم و نشستم تا دو تا از دوستانم بهم برنامه غذایی بدن، تا رژیم بگیرم و لاغر شم ، وقتی نتونستم به رژیم پایبند باشم

وقتی قرص لاغری خوردم… اینا همه تسلیم شدن بود و این فکرا چقدر آزارم میداد و

چقدر برای خودم افسوس میخوردم، برای این جسمی که از خدا هدیه گرفته بودم و حالا به چه روزش انداخته بودم

دیگه بس بود، واقعا دیگه بس بود. باید ادامه زندگیم رو درست تصمیم میگرفتم.

به قول اون پیرمرد سنتور زن ، زندگی گذشته نیست، حال و آینده است

پس من از امروز باید آینده رو توی مُشتم میگرفتم و با قدمهای محکم ادامه میدادم

نه برای ثابت کردن به بهنام یا دیگران، فقط برای ثابت کردن به خودم

که یه روز که عمرم داشت تموم میشد و توی آیینه خودمو نگاه میکردم، به خودم میگفتم آره آرش تو تونستی…

به کمک فردین جایی که بهنام برام برنامه غذایی گرفته بود و هر بار تمدید میکرد رو پیدا کردم و شروع کردم

دیگه برام هیچی سخت نبود، به اندازه غذا خوردن ها، حتی گاهی ریزش موهام و سردرد ها، دیگه سخت نبود، چون اینا عوارض قدمهای محکمی بود که باید برمیداشتم…

مقالات مرتبط
1 از 2

یه روز وقتی سر کلاس از بچه ها امتحان گرفته بودم و داشتم نمره هاشون و براشون میخوندم و برگه هاشونو تحویل میدادم، در کلاس باز شد و آرش و دیدم

چقدر عوض شده بود، چقدر لاغر شده بود. مگه چند ماه بود نمیدیدمش؟

باهاش دست دادم و شروع کردیم به صحبت که ، یه دفعه یکی از بچه ها گفت

آقا اجازه؟ این سوال یک نمره داشته شما برای ما نیم نمره حساب کردین

به خودم اومدم متوجه شدم سر کلاسیم و بقیه بچه ها دارن نگاهمون میکنن

شب آرش و خانواده انگار که رفته باشن خواستگاری با دسته گل و شیرینی اومدن خونمون.

و بعد از اون فردین و خانواده.

همه دور هم نشسته بودیم و آقا ایرج از پیشرفت های فردین در حوزه تئاتر ابراز خوشنودی میکرد و همه خوشحال بودیم که آرش گفت با اجازه همه بزرگترا…

شیرین خانوم حرفشو قطع کرد و گفت: قربونت مادر جون کی بشه اینو سر سفره عقد ازت بشنوم؟

همه خندیدیم و آرش گفت مامان جان اجازه بدین پله اول و بریم بالا تا برسیم به پله آخر.

همه گوش تیز کرده بودیم ببینیم آرش چی میخواد بگه که شروع کرد:

من با اجازه مامان و بابا، به کمک خدا دفتر فنی مهندسی تأسیس کردم

و ان شاالله از فردا میخوام کارمو شروع کنم و همه اینا رو مدیون دوستای عزیزم بهنام و فردین هستم.

خواستم همینجا جلوی جمع ازشون تشکر کنم.

اگه اونا نبودن من نمیدونم چه آینده ای قرار بود برام رقم بخوره ،

اما بهنام با هدیه تولدی که پارسال بهم داد، باعث شد به خودم بیام و زندگی جدیدی رو شروع کنم…

مهمونا که رفتن، اون شب قبل خواب، به این یک سالی که گذشت فکر کردم، به اتفاقاتی که افتاد و تغییراتی که برای همه پیش اومد.

یاد جمله آقا ایرج افتادم، که میگفت دلم روشنه امسال همه چی درست میشه. اون روز هیچ امیدی به آینده و این حرف نداشتم.

اما امروز فهمیدم، آقا ایرج راست میگفت، دل که روشن باشه همه چی درست میشه، حتی تاریک ترین اتفاق ها …

فهمیدم باید امیدوار بود، به همه چی … هیچکس از ما نمیدونه با هر نفسی که میکشیم چی قراره برامون پیش بیاد…

پس باید درست زندگی کنیم و از لحظه هایی که خدا بهمون داده درست استفاده کنیم…

قبل از اینکه از دستشون بدیم…

امروز فهمیدم شاید ندونیم چی قراره برامون پیش بیاد ، ولی اگه زندگی توی مُشتمون باشه، هر چی که پیش بیاد برامون خوبه…

فهمیدم مهم نیست که چقدر زندگی میکنیم، مهم اینه که خوب زندگی کنیم…

و این خوب بودن فقط و فقط بسته به تصمیم های ماست… پس درست تصمیم بگیریم.

محکم و استوار…

الان دیگه منم دلم روشنه… چون میدونم همه چی به موقع درست میشه…

پایان

 

داستان های نوروز ۷

Get real time updates directly on you device, subscribe now.