قصه آهو و یوزپلنگ به همراه فایل صوتی

قصه آهو و یوزپلنگ به همراه فایل صوتی

****************************قصه آهو و یورپلنگ*************************

روزی آهویی کنار رودخونه قدم می­زد از اونجا خیلی خوشش اومد، با خودش گفت: تا کی سرگردون باشم بهتر همین­جا خونه­ای بسازم و راحت زندگی کنم.

اون رفت که وسایل بیاره و خونشو بسازه.

یوز پلنگ هم که از همون اطزاف می­گذشت دنبال جایی می­گشت که واسه خودش خونه­ای بسازه چشمش به همون زمین افتاد.

با خودش گفت: به به از این بهتر نمی­شه، خونه­مو همینجا می­سازم.

اونم مشغول شد و با چنگالش بوته­های خار کند و زمین صاف کرد.

روز بعد وقتی آهو اومد ،‌ دید زمینش از خار و خاشاک پاک شده، پس خودش از خداوند شکر کرد و گفت: چه بهتر حالا دیوار خانه­ام را می­سازم.

فردای آن روز وقتی یوزپلنگ اومد دید یک دیوار خونش ساخته شده با خودش گفت:

خدایا متشکرم که کمکم کردی و با خوشحالی دیوار بعدی رو ساخت

روزها گذشت یوزپلنگ و آهو بی­خبر از هم خونه ساختن و تمام کردن.

شب که شد توی اتاق آهو و توی اتاق دیگه یوزپلنگ خوابید، فردا صبح یک دفعه چشمشون بهم افتاد، با تعجب همدیگر رو نگاه کردن یوزپلنگ پرسید:

توی خونه­ی من چکار می­کنی، آهو با ناراحتی گفت:

خونه­ تو

وا چه حرفا ، چند روزه که زحمت کشیدم که این خونه رو ساختم.

یوزپلنگ گفت: خب منم همینطور.

آهو گفت: آها، پس تو بودی که به من کمک کردی، درسته، پس تو زمین صاف کرده بودی، یعنی این همه مدت ما باهم داشتیم این خونه رو می­ساختیم!!!

بعد هردو خندیدن و باهم دوست شدن، تو اون خونه باهم شریک باشند و کنار هم زندگی کنند.

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید…

 

 

قصه آهو و یوزپلنگ (حجم ۳٫۲۹ مگابایت)

 

درباره نویسنده

موفق خواهم شد نه فورا ... ولی حتما ...

مقالات مرتبط

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *