قصه ابر کوچولو گویا

قصه گویا ابر کوچولو

قصه ابر کوچولو گویا

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.

تو آسمان آبی تکه ابری بود که خیلی دلش می خواست بباره.

به پایین نگاه کرد دریا بود، فکر کرد با چند قطره بارون آب دریا نه زیاد میشود نه کم.

گفت بهتره برم جایی که آب نباشه.

مقالات مرتبط
1 از 3

همراه باد راه افتاد، رفت و رفت به چمن زار رسید.

گل هارو دید بوته هارو بچه هارو که با لباس های رنگارنگ مشغول بازی بودند.

با خودش فکر کرد این جا برای باریدن خیلی خوبه چمنزار سیراب مشه.

خواست بباره که بچه ها فریاد زدند آهای ابر چیکار میخوای بکنی، مگه نمی دونی که اگر بباری همهجا خیس می شه و ما نمی تونیم بازی کنیم.

ابر با خودش فکر کرد که راست میگن اگه همه جا خیس بشه که دیگه نمی شه بازی کرد اخه من دلم میخواد بچه ها همیشه بازی کنند…

 

قصه ابر کوچولو
قصه ابر کوچولو

 

 

دانلود قصه ابر کوچولو ( حجم ۵٫۹۵ مگابایت )

 

 

Get real time updates directly on you device, subscribe now.