قصه های گل اندام ۱

قصه های گل اندام ۱

قصه های گل اندام 

سلام

اسم من گل اندامه

البته اسم واقعیم توی شناسنامه چیز دیگه اس

ولی از وقتی که یادمه عالم و آدم به این اسم صدام میزدن

اگه بخوام مشخصات ظاهری خودمو از زاویه دید مامانم بگم که اون همیشه قربون صدقه تمام اعضا و جوارحم میره

اما خب از حق نگذریم… یه کم وضوح تصویرم از بقیه آدما بیشتره، یعنی راستش… یه کم چاقم

ما آدمای چاق همیشه یه مزیتی نسبت به همه داریم، اونم اینه ک بیشتر از بقیه به چشم میایم

جالبه ! نه؟

من اینو خودم وقتی هنوز خیلی کوچیک بودم فهمیدم

قصه اش مفصله

ولی اولین باری که من خیلی بیشتر از بقیه به چشم اومدم برمیگرده به اولین باری که پامو گذاشتم توی مدرسه!

یادمه اون روز، روز عجیبی بود!

باد پاییزی می وزید و بوی غم انگیزی که بعدن فهمیدم بوی ماه مدرسه بود تو هوا پیچیده بود

خلاصه هوا بس ناجوانمردانه دو نفره بود و ما دسته جمعی وایساده بودیم توی حیاط مدرسه تا یکی یکی رَوونه کلاس بشیم

لحظه خدافظی با اونایی که بدرقه ما اومده بودن ، عرفان خاصی توی هوا موج میزد، اشک از چشمای همه جاری بود

مامان ها اشک شوق از اینکه نصف روز از دست شیطنت بچه هاشون خلاص میشن

معلم های عزیز از اینکه این نصف روز چه متدی برای تدریس داشته باشن تا با اعصاب راحت تری به آغوش گرم خانواده شون برگردن

بچه ها هم که… نگم بهتره

اون روز اولین باری بود که من باید از مادرم و خوراکی هام به مدت چند ساعت دور میشدم

یه کم سخت بود ولی سخت ترش اینجا بود که نمیدونستم کجا باید بشینم

هر جا مینشستم یکی یه چیزی می گفت

یکی میگفت:

خانوم این بشینه پیش ما ، ما سختمونه

یکی می گفت: این بشینه من جا نمیشم

یکی می گفت: خوراکی هامو نخوری یه وقت

اون شب وقت خواب، اولین باری بود که تصمیم گرفتم لاغر شم و با این انگیزه تا صبح خواب خوراکی دیدم

البته این تصمیم تا فردا صبح بیشتر ادامه نداشت!

چون به محض ورود به آشپزخونه با صحنه عجیبی روبه رو شدم.

میز صبحونه فراتر از اون بود که من بتونم روی تصمیمم پایبند باشم.

جا داره که همینجا از مامان عزیزم تشکر کنم که همیشه کمک شایانی به چاق شدن من میکرد

فعلن برم یه کم ورزش کنم، حالا اینکه چی شد که دوباره تصمیم به لاغری گرفتم و بعد بهتون میگم

ادامه دارد…

درباره نویسنده

مقالات مرتبط

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *