قصه های گل اندام ۱۱

قصه های گل اندام ۱۱

چهار ماه از برنامه غذایی من گذشته بود و وزن من از ۹۷ رسیده بود به ۸۰

دیگه رسیده بودم به درجا زدن توی وزنی که هنوز ایده آلم نبود

توی این مدت تمام انگیزه من برای ادامه این راه، تماشای لباس عروس و فکر کردن به اون جمله محمد بود

خیلی دلم میخواست به دیدن زهرا سادات میرفتم

اما هنوز زود بود

خانواده مخصوصا مامان توی پوست خودش نمیگنجید و دیگه مامان خیلی سال بود که مراعات چاقی منو میکرد.

هر وقت از رژیم خسته میشدم، به خوشحالی مامان و بابا فکر میکردم که چند وقتی میشد که به من با عشق نگاه میکردند

من باید به شصت و پنج میرسیدم و این هنوز چند ماه کار داشت

اما زودتر از همیشه این چند ماهم گذشت و من به وزنی که دلم میخواست رسیدم

هیچوقت یادم نمیره، روزی که خودمو کشیدم و ترازو روی عدد ۶۵ ثابت موند چه حالی داشتم?

از خوشحالی گریه میکردم و مامانمو بغل میکردم

این روز برای من آرزو بود

که یه روزی همه منو با این هیکل ببینن

این یک سالی که درگیر کم کردن وزنم بودم، خودمو از همه دور کرده بودم. نه از ناراحتی،

از اینکه مطمئن بودم لاغر میشدم و دوست داشتم همه منو یکباره ای ببینن و از دیدنم غافلگیر بشن?

بعد از لاغر شدنم هیچوقت جرعت نکردم لباس عروس و بپوشم

میترسیدم بعد از پوشیدن و تجربه این حس، دوباره به چاقی برگردم.

راستش از رفتن به خونه زهرا سادات هم میترسیدم. از اینکه محمد و ببینم و بفهمم ازدواج کرده ، یا اینکه منو ببینه و این لاغری براش اهمیت نداشته باشه.

اون نمیدونست، ولی خودم میدونستم که تمام انگیزه من از همون یه جمله جادویی بود.

باز هم ترس ها بهم غلبه کردن و این بار سعی کردم به خودم باور داشته باشم

من از وزن ۹۷ رسیده بودم به ۶۵

یعنی ۳۲ کیلو کاهش وزن

و این یعنی اراده، یعنی خواستن و توانستن??

فردای اون روز برای اولین بار با وزن جدید پامو از خونه گذاشتم بیرون و با نگاه تازه ای با اطرافم روبرو شدم…

ادامه دارد…

 

قصه های گل اندام ۱۰

درباره نویسنده

هر لحظه را زندگی کن...

مقالات مرتبط

یک دیدگاه

  1. بازتاب: قصه های گل اندام ۱۲ - لوکالفا

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *