قصه های گل اندام ۱۲

قصه های گل اندام ۱۲

روز اول بعد از شکستن غول چاقی، کارت بانکی ام رو برداشتم و به بازار رفتم و برای خودم چند دست لباس خریدم.

دیدن خودم توی اتاق پرو با پوشیدن لباسهای زیبا و سایز کوچیک برام خیلی هیجان انگیز بود?

من توی زمان چاقی سعی میکردم بیشتر لباسای تیره بپوشم تا لاغرتر به نظر بیام ، اما حالا میتونستم هر رنگی که دوست داشتم بپوشم.

دیگه حتی لازم نبود با خجالت و آزار سایزم و به فروشنده بگم. همه خانوما میدونن که قشنگ ترین جمله به یه خانوم اینه که بگن سایز شما رو باید از تن مانکن در بیارم?

حالا درسته هم سایز مانکن نبودم. اما تناسب اندامم کاملن رعایت شده بود.

هیچوقت جمله اولین فروشنده ای که پامو گذاشتم توی مغازه اش برای خرید یه مانتو یادم نمیره، لباس و که پوشیدم گفت این مانتو واقعا برازنده ی شماست!?

درسته! میدونم جمله، خیلی جمله ساده و معمولی ایه. اما برای من عجیب ترین جمله بود !

قبل ها هر وقت لباس میپوشیدم واقعا هیچکس هیچ توجهی به زیباییش نداشت. انگار همین که اندازه ام پیدا شده باشه، هم برای فروشنده هم برای خودم کافی بود!

بگذریم که بعد از اینکه خودم خیاط شدم دیگه هیچوقت پامو توی هیچ مغازه لباس فروشی نذاشتم و

لباس های مورد نیازمو خودمو می دوختم. چاقی ، هر چقدر که برام آزار دهنده بود، این یه کارش خوب بود که باعث شد خیاطی یاد بگیرم.??

خلاصه بعد از خرید برگشتم خونه و دونه دونه لباسها رو پوشیدم و با مامانم عکس های مختلف گرفتیم.

هنوز غروب نشده بود که به شاگردای قدیمم زنگ زدم و اطلاع دادم که دوباره میخوام به کارم ادامه بدم

و میتونن برگردن سرکارشون و هر کس که دوست داشت و کارش خوب باشه میتونه کنار من مشغول به کار شه.

راستش کم کم سعی میکردم محمد و فراموش کنم و به خودم ثابت کنم که دلیل من برای کاهش وزن، ازدواج و داشتن محمد نبوده، بلکه تنها دلیل کاهش وزنم، دوست داشتن خودم بوده.

با همین فکرا به زندگی ادامه میدادم و برای آینده نقشه میکشیدم.

از اون روز دوباره آرزوی مهماندار هواپیما بودن توی سرم می چرخید و منو ترغیب به ادامه راه میکرد

فردای اون روز پیگیر ماجرا شدم ،پیگیر اینکه من چطور میتونم مهماندار هواپیما باشم.

حالا دیگه هم استایل لازم برای این کارو داشتم، هم اعتماد به نفس

پس دیگه وقتش بود که شروع کنم??

من هر چی هم که بودم، شاید سالها اراده ای برای لاغری نداشتم،

اما حداقل انقدری قوی بودم که توی همون دوران کارگاه خیاطی داشتم و برای خودم موفق بودم

خدا رو شکر پس انداز لازم هم برای ادامه اهدافم داشتم.

بعد از پرس و جوهای زیاد متوجه شدم برای مهماندار بودن نیازی به ادامه تحصیل نیست و فقط باید کلاس های لازم و شرکت کنم و مدرکشو بگیرم

اما خب باید به زبان انگلیسی هم مسلط باشم

خب اینکه کاری نداشت، من همیشه درسم خوب بود، حالا فقط باید استعدادمو میذاشتم توی یادگیری زبان

چیزی که خیلی از ماها ازش فراری هستیم?

پس استوار و محکم به راه ادامه دادم. یعنی یادگیری زبان…

ادامه دارد…

 

قصه های گل اندام ۱۱

درباره نویسنده

هر لحظه را زندگی کن...

مقالات مرتبط

یک دیدگاه

  1. بازتاب: قصه های گل اندام ۱۳ - لوکالفا

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *