قصه های گل اندام ۱۳ - لوکالفا
قصه های گل اندام ۱۳

قصه های گل اندام ۱۳

تازه کلاس زبان ثبت نام کرده بودم و پس از مدتها دوباره توی جمعی قرار میگرفتم که همه دنبال یه هدف بودیم. یعنی یادگیری زبانی غیر از زبان مادری.

البته اینم بگم حالا همه ی همه هم دنبال این هدف نبودناااا. بین خودمون باشه ?

خدا رو شکر توی دوران مدرسه کلاس زبان رفته بودم و آمادگیشو داشتم .

یادمه همون روزا که کلاس زبان میرفتم، معلممون میگفت ترشی نخوری یه چیزی میشی!

اونجا با این ضرب المثل پارسی هم بهم ثابت شد که مردمان سرزمین من با نخوردن حتی ترشی هم جایگاهی برای پیشرفت خواهند داشت.?

این روزا که کلاس میرفتم کاملا متوجه تفاوت زیاد حال و وضع این روزام با روزای مدرسه میشدم.

میدونم افرادی که چاق تر از بقیه هستن، این جمله من ناراحتشون میکنه، همونطور که خودم رو ناراحت میکرد

اینکه واقعا واقعا تیپ و ظاهر و هیکلی که روی فرم تر باشه ، قابل توجه تره

و برای افراد جذاب تره. البته ناراحتی هم نداره هااااا. همونطور که اخلاق خوب و شعور و فرهنگ برای همه جذابه چون چند تا از صفات خوب هستن،

خب تناسب اندام هم یه صفت خوبه که مورد توجه همه قرار میگیره

پس ناراحت نباشیم، خدا رو شکر این روزا چاقی ، چیزیه که درمان داره و به راحتی میشه به تناسب اندام رسید، به شرطی که روی تصمیممون مصمم باشیم

حالا اونایی که کنار چاقی بیماری هایی هم دارن که لاغر شدنشون سخت تره، اونا هم ناراحت نباشن، واسه اوناهم هزاران راه هست

بگذریم از صحبت های شعاری?(که شعارم نیست چون من با همین حرفا به نتیجه رسیدم)

خلاصه چند ماهی زمان برد تا بالاخره زبان و یاد گرفتم و وارد کلاس های مهمانداری شدم

حتی تصورشم برام هیجان انگیز بود چه برسه به حالا که سر کلاس ها حاضر میشدم

این روزایی که داشتم میگذروندم برام بهترین روزا بود و همه اش رو مدیون اراده ام بود

مدیون خودم که تلاش کردم و به دونه دونه از آرزوهام داشتم میرسیدم

راستش دیگه کم کم محمد و داشتم فراموش میکردم و دیگه خیلی وقت بود که شبا قبل خواب بهش فکر نمیکردم

نه اینکه فک کنید حالا که داشتم به اهدافم میرسیدم به خودم مغرور شده باشم. نه!

ولی از محمد دلخور بودم. من عاشق اون بودم و به امید دوست داشتن اون تلاش کرده بودم. اما اون هیچ تلاشی حتی برای یه بار دیدن من نکرده بود

پس باید میپذیرفتم که این دوست داشتن یه طرفه است.

اون لباس عروسی که به عنوان انگیزه برای لاغری واسه خودم دوخته بودم هنوز سر جاش بود

و هر از گاهی با لبخند نگاهش میکردم و ازش ممنون و سپاسگزار بودم که با زیبایی دل انگیزش باعث لاغری من شد

کلاس های مهمانداری ام تموم شد و توی یه شرکت هواپیمایی استخدام شدم

اولین پرواز و هیچوقت یادم نمیره چه ذوق و هیجانی داشتم

واقعا داشتم پرواز میکردم ، هم از لحاظ جسمی روی ابرا بودم ، هم از لحاظ روحی

اون شب بعد از اولین پرواز ، راحت ترین خواب زندگیم و داشتم.

با خیال راحت خوابیدم و هیچ خوابی ندیدم. انگار که به هر چیزی که میخواستم رسیده بودم.

صبح که از خواب بیدار شدم میدونستم این گل اندامی که اسمش چیز دیگه بود و به خاطر اندام چاقش به عنوان مسخره به این نام صدا زده میشد

میتونست به هر چیزی که اراده کنه برسه.

من گیسو سپهری، بیست و پنج ساله، با همه مشکلات ، حالا جایی قرار داشتم که باید بهش میرسیدم

همه ما یه روزی توی مسیر درست زندگیمون قرار میگیریم ، به شرطی که خودمون بخواهیم و همه چیز و به قسمت و تقدیر نسپاریم…

ادامه دارد…

قصه های گل اندام ۱۲

درباره نویسنده

هر لحظه را زندگی کن...

مقالات مرتبط

یک دیدگاه

  1. بازتاب: قصه های گل اندام ۱۴ - لوکالفا

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *