قصه های گل اندام ۱۴

قصه های گل اندام ۱۴

مدتی بود که مهماندار شده بودم . خدا رو شکر روزام انقد خوب میگذشت که هر شب با خودم میگفتم چرا این زندگی رویایی رو زودتر از اینا برای خودم درست نکرده بودم؟

عاشق شغلم بودم و این بار هم مسافر و هم مهماندار هواپیمایی به سمت مشهد بودم. طبق معمول همیشه ام، به تمام مسافرا نگاهی کردم و همون برق اول متوجه حضور دو آشنا توی هواپیما شدم.

درست حدس زدین! محمد و مادرش زهرا سادات!!

رفتم سمتشون و از محمد پرسیدم :

جناب چیزی لازم ندارین؟

محمد نگاهم کرد اما حتی ذره ای نشناخت، فقط لرزش و توی صداش احساس کردم و فهمیدم که حسش داره بهش آلارم میده.

توی طول پرواز، حواسم بهش بود که زیر چشمی منو نگاه میکرد . اما نمیدونم چرا چیزی نمیگفت! میبینید؟ این بار هم من تلاشمو کردم ، خودمو بهش نشون دادم. اما اون طبق معمول سکوت کرد.

حالا هی بگید گل اندام مغرور شده! مغرور نشدم، آقا محمد همه اش سکوت میکنه. والا!

بگذریم… پرواز که تموم شد ، برای ادای نذرهایی که توی تمام مدت چاقی و قبل از رسیدن به آرزوهام ، کرده بودم، راهی هتل و بعد از اون راهی حرم امام رضا(ع) شدم.

توی حرم بعد از زیارت کنار پنجره فولاد به آدما زل زده بودم، که صدایی رو شنیدم:

خانوم سپهری!

برگشتم و نگاهش کردم. محمد بود، پس آاااقا منو شناخته بود!

سرشو انداخت پایین و گفت:

بی وفا شدین خانوم سپهری، دیگه بعد از اون روز به ما سر نزدین?

لبخندی زدم و گفتم شاید اینم خودش یه نوع وفاداری بود?

توی ذهنم از فکرای اونوقتای خودم خنده ام گرفته بود، من به خاطر چاقی، دیگه سمت خونه اونا نرفتم و حالا بعد این همه سال ، محمد حتی از لاغر شدن من هیچ تعجبی نکرده بود.

با لبخند ساختگی گفتم:

چطور منو شناختین؟ به نظرتون هیچ فرقی نکردم؟

محمد همونطور که نگاهش روی زمین بود گفت: چرا اتفاقا خیلی فرق کردین. فک میکنم چند کیلویی وزن کم کردین!

با خشم قابل مشهودی گفتم: آره! فقط چند کیلو!?

ادامه داد:

من بعد از اون روز چند باری تا نزدیک خونتون اومدم اما هیچوقت جرعت نکردم زنگ خونتون و بزنم. شما هم از همسایه ها شنیدم مدت زیادی بود که بیرون از خونه نمیومدین.

گفتم آره. برای کم کردن همین چند کیلو وزن بود!

اصلن متوجه خشم و عصبانیت من نبود!

گفت میشه بیایین بریم پیش مامان. دوست داره شما رو ببینه.

گفتم حتما با کمال میل.

رفتیم پیش زهرا سادات…

زهرا سادات کنار حیاط بود و تازه نمازش تموم شده بود. با دیدن من گل از گلش شکفت.

بعد از احوال پرسی های معمول ، راهی هتل شدیم.

جالبه! انگار تقدیر بیدار شده بود، من و محمد با هم توی یه هتل بودیم.

)میدونم داستان داره هندی میشه? خب چیکار کنم با هم توی یه هتل بودیم دیگه. دست من که نبود وا(!?

خلاصه، دیگه بعد اون روز سعی کردم زیاد جلوشون آفتابی نشم.

نه اینکه نخوام ببینمشون نه! فقط هنوز میخواستم از بعضی موقعیت ها فرار کنم.

محمد میگفت چند باری برای دیدن من اومده بوده، اما اگه راست میگفت پس چرا هیچوقت زنگ خونمون و نزد؟ شایدم روش نمیشده یا جرعتش و نداشته!

زنگ خونه یه دختر و بزنه بگه چی؟ آره درسته جرعتش و نداشته!

اون سفر هم گذشت و ما به خونه هامون برگشتیم. و من هم دوباره به روال عادی زندگی خودم…

ادامه دارد…

 

قصه های گل اندام ۱۳

درباره نویسنده

هر لحظه را زندگی کن...

مقالات مرتبط

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *