قصه های گل اندام ۴

قصه های گل اندام ۵

روزا یکی یکی میومدن و میرفتن و من درسته روز به روز چاق تر نمیشدم ، اما خب به اندازه کافی اضافه وزن داشتم

حداقل اگه روی تصمیمم برای لاغری پایبند نبودم، روی چاقی پایبند بودم و این شاید خودش یکی از حُسن های من بود

میدونم نبود حالا به روم نیارید

اون سالها دبیرستانی که می رفتم، مسیرش از خونمون دور تر بود و مجبور بودم با تاکسی رفت و آمد کنم

بگذریم که از بچگی هر وقت قرار بود توی مسافرت های خانوادگی کسی از فامیل هم همراهمون باشه ،

من مجبور بودم صندلی جلو بشینم و تیکه و متلک های افراد حاضر و بشنوم

اما خب اون روز توی راه مدرسه که کوله پشتیم هم کم سنگین نبود ، با زاویه جدیدی از زندگی روبرو شدم

اون روز بازم مدرسه ام دیر شده بود و وقتی تاکسی برام نگه داشت ،

با عجله پریدم صندلی جلوی تاکسی و تا من نشستم،

صندلی ماشین زارپ چنان صدایی داد که راننده سعی کرد با سوت زدن حواس خودشو پرت نشون بده!

منم به روی خودم نیاوردم و ماشین حرکت کرد.

کمی جلوتر کسی داد میزد: دربست دربست!

انگار که اصن عنصر واضحی مث من و روی صندلی جلوی تاکسی نمیدید!

راننده از خدا خواسته نگه داشت و گفت بپر بالا!!

نشستن اون آقا توی تاکسی قراضه ، همانا و وارد شدن خانومش و خاله خانباجی هاشم همانا!

مقالات مرتبط
1 از 4

از قضا انگار خانومشون باردار بود و داشت فارغ میشد.

ماشین حسابی سنگین شده بود و به هر بدبختی بالاخره راه افتاد.

تاکسی تلو تلو میخورد و بعد از چند متر، فاتحه مع الصلوات یه هو وایساد.

من تو فکر خانوم مهربان (که اصلنم مهربان نبود) ، ناظم مدرسه بودم که در جواب دیر رسیدن چی بهش بگم که متوجه سنگینی نگاه همه روی خودم شدم

مسافرای عقب با غم نگاهشون ملتمسانه سلامتی بچه اشونو از من میخواستن و نگاه راننده، با خشم عجیبی ، سلامتی ماشینش

اون روز من از خودگذشتگی کردم و به خاطر مسافرای عقب، از ماشین پیاده شدم.

ولی رفتار راننده اصلن در خور شخصیت من نبود!

اون روز مدرسه نرفتم و مسیر برگشت به خونه رو با صدای بلند گریه کردم

و با چشم هایی اشکبار قصه رو برای مامانم تعریف کردم و مادرم در عین ناباوری، با عطوفت عمیق توی کلامش گفت:

من که همیشه بهت میگم کمتر بخور داری چاق میشی!

درست تشخیص دادین، در اینجا جمله امری ” کمتر بخور داری چاق میشی ” به معنای تلاش بیش از حد اطرافیان برای چاق نشدن من بود?

اون شب بازم تصمیم گرفتم لاغر شم و این بار دیگه خواب خوراکی ندیدم.

تقریبن یک ماهم چیزی نخوردم ، ولی حادثه خبر نمیکنه!

این غذا نخوردن، معده ام و به هم ریخت و توی بیمارستان بستری شدم و بعد از اون بازم به دوران شیرین بخور بخور یعنی غذا خوردن برگشتم !

ادامه دارد…

قصه های گل اندام ۳

Get real time updates directly on you device, subscribe now.