قصه های گل اندام ۵

قصه های گل اندام ۵

سال سوم دبیرستان بودیم که یکی از بچه ها برای تولدش مهمونی کوچیکی توی خونشون ترتیب داد

منم مث بچه های کلاس، برای اون روز در به در دنبال لباس مناسب بودم و واقعن به هیکل من هیچ لباسی برازنده نبود.
با مامان تمام مغازه های ممکن و گشته بودیم و لباسی که اندازه من باشه پیدا نمیشد.

عصبانیت و به وضوح توی صورت مامان میدیدم و کاری ازم برنمیومد

بعد از دیدن مغازه آخر و پیدا نکردن لباس، به مامانم پیشنهاد دادم به خونه سعیده خانوم، خیاطِ خاله جون بریم و لباسی رو برای دوخت سفارش بدیم.
مامان با غرولند کوتاهی پذیرفت و همون روز راهمونو به سمت خونه خیاط کج کردیم!

برای من همیشه اولین دیدارها با استرس زیادی همراه بود ، چون میدونستم که توی اولین دیدار هیکلم بدجور به چشم میاد و باید به هزاران سوال از قبیل اینکه:
چند کیلویی؟ چرا تا به حال لاغر نکردی؟ چی شد که انقد سنگین شدی؟ ارثیه یا زیاد میخوری؟
و ده ها سوال مسخره دیگه جواب بدم روبرو میشدم

سعیده خانوم برخلاف بقیه، چیزی ازم نپرسید و فقط اندازه های لازم و با متر ازم میگرفت و یادداشت میکرد
با خوشحالی مدل لباس زیبایی انتخاب کرده بودم و اونشب تا صبح خودم رو توی خواب با اون لباس دیدم

روز مهمونی رسید و چند ساعت قبل مهمونی مامان لباس و از سعیده خانوم گرفته بود.
بعد از اینکه آماده شدم ، لباس و پوشیدم که یه بار پرو کرده باشم و با خیال راحت توی مهمونی بپوشمش…
لباس توی تنم خوب بود، رنگشم بهم میومد
یه کم هم از حد معمول لاغر تر نشونم میداد
اما… امان از شانس بد من

خاطره روزی که سعیده خانوم اندازه هامو میگرفت مث فیلم از جلوی چشمم رد میشد

اون روز سعیده خانوم زیاد منو برانداز نکرد و از هیکلم هم تعجب نکرد، پس حواسش پرت تر از اونی بود که عنصر چاقی چون منو به وضوح دیده باشه.
بله ، یادآوریش هم اذیتم میکنه، لباسمو برعکس دوخته بود

یعنی دوخت لباس ، روی طرح بود و من دیگه نمیتونستم اونو بپوشم
اون روز یکی از لباسای قدیمم و پوشیدم و توی مهمونی اصلن بهم خوش نگذشت
اما فهمیدم به غیر از چاقی، حواس پرتی هم میتونه خانمان سوز باشه

سخته بگم
اما من دیگه کم کم داشتم با چاقیم کنار میومدم و با اینجور اتفاق ها هم به فکر لاغری نمیفتادم.
با خودم میگفتم حتمن هرکس یه قسمتی داره و قسمت منم این بود!

ادامه دارد…

قصه های گل اندام ۴

درباره نویسنده

هر لحظه را زندگی کن...

مقالات مرتبط

یک دیدگاه

  1. بازتاب: قصه های گل اندام ۶ - لوکالفا

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *