قصه های گل اندام ۶

قصه های گل اندام ۶

دیپلمم و که گرفتم ، یاد آرزوهای کودکیم افتادم

مهماندار هواپیما شدن و انشای اون روز من و خنده های بچه های کلاس

توی مدرسه هیچکس علاقه ای به دوستی با یه آدم چاق نداشت و من فقط یه دوست تقریبن صمیمی داشتم.

اما خب با همون یه دوست هم زیاد بیرون و گردش نمیرفتیم ، چون به عقیده اون پیاده روی با یه آدم چاق غیرممکن بود. چون هم دست و پاگیر بودم و هم با دو قدم راه رفتن اندازه یه کتاب متلک به گوشمون میخورد.

با این اوصاف من برای ادامه تحصیل هیچ انگیزه ای نداشتم و راستش اعتماد به نفسی هم برای دانشگاه رفتن برام باقی نمونده بود…

درس و گذاشتم کنار و سعی کردم با تقدیرم کنار بیام.

کم کم آرزوهامو فراموش کردم و به زندگی بدون هیچ هیجانی ادامه دادم.

مادرم هم اندازه من غصه میخورد شاید هم بیشتر

یه سالی به همین ترتیب گذشت و از دوست دوران دبیرستان شنیدم که بیشتر بچه ها یا دانشگاه قبول شدن و یا ازدواج کردن.

افسردگیم به مرور داشت بیشتر میشد که مامانم پیشنهاد داد یه کاری و شروع کنم.

رفتم پیش یکی از خیاط های خبره و کاربلد اطرافمون و شروع به یادگیری کردم.

حالا دیگه خودم با اندازه ها و متر و پارچه درگیر شده بودم.

مامانم موافق نبود ، میگفت تو از اندازه گیری همیشه فراری بودی و الان داری میری توی دل شیر

اما من تصمیممو گرفته بودم.

باید شجاع میشدم و می پذیرفتم که آینده من بابت همین سانتیمتر های اضافه بدنم خراب شد

راستش اون روزا ، روزایی بود که هر شب قبل خواب تصمیم به لاغری میگرفتم، اما وزنی که من داشتم دیگه با یه تصمیم ساده کم شدنی نبود.

باید فکر اساسی تری میکردم.

تا اینکه خدا راهی و نشونم داد که هیچوقت فکرشو نمی کردم.

خیاطی که پیشش میرفتم، پسری داشت که سه چهار سال از من بزرگ تر بود.

خوش بر و رو، خوش قد و هیکل، یه مرد واقعی…

شوهر خیاط، یعنی پدر اون آقای خوشتیپ سالها پیش فوت کرده بود، مرد خونه همین آقا بود.

پاییز بود و شاید فک کنین هوای دو نفره و بارونی پاییز منو احساساتی کرده بود

اما واقعیت این بود که من…

درست حدس زدین، من عاشق شده بودم…❤

ادامه دارد…

 

قصه های گل اندام ۵

درباره نویسنده

هر لحظه را زندگی کن...

مقالات مرتبط

یک دیدگاه

  1. بازتاب: قصه های گل اندام ۷ - لوکالفا

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *