قصه های گل اندام ۷

قصه های گل اندام ۱۴

از روزی که فهمیدم عاشق شدم سعی میکردم کمتر خونه زهرا سادات برای یادگیری خیاطی برم…

اگه از بچگی همه اطرافیان ، هر چیزی مث گردش، انتخاب دوست، انتخاب رشته، انتخاب راه و غیره رو ربط میدادن به چاقی و من معترض میشدم، حالا دیگه میدونستم هر چیزی اگه به چاقی ربط نداشته باشه، عاشق شدن با چاقی درگیره…

منی که بیش از اندازه اضافه وزن داشتم و حتی یه دوست صمیمی نداشتم چطور میتونستم مردی رو عاشق خودم کنم؟

پس باید صورت مسئله رو پاک میکردم و حتی به عاشق شدن و ازدواج فک نمیکردم.

خدا رو شکر قبل عاشق شدنم به اندازه کافی خیاطی یاد گرفته بودم و میتونستم مشتری های خودمو داشته باشم.

زهرا سادات هم به من عادت کرده بود و از اینکه دیگه پیشش نمیرفتم ازم دلخور بود.

همونطور که منم از دست خودم دلخور بودم که چطور این همه سال اراده ای برای لاغری نداشتم و حالا باید پا روی همه آرزوهام حتی روی دلم میذاشتم.

روزا میگذشتن و من سعی میکردم دیگه به این چیزای ناامیدکننده فک نکنم و فقط توی فکر آینده ای با چرخ خیاطی و لباسها باشم.

من درسته که چاق بودم، اما همیشه زیبایی صورت و هوش بیش از اندازه ام توجه همه رو به خودش جلب میکرد.

پس برای من زندگی هنوز ادامه داشت…

عزمم و جزم کردم و به کمک پدرم ، توی زیرزمین خونمون کارگاه خیاطی راه انداختم و کم کم کارم گرفت.

انقد با اندازه ها درگیر شده بودم که هر مشتری که میومد به راحتی میتونستم تشخیص بدم چقد اضافه وزن داره و کدوم قسمت از بدنش داره از حالت نرمال خارج میشه!

اونوقت سعی میکردم با حرفام کمکش کنم تا به فکر لاغر کردن بیفتم.

مقالات مرتبط
1 از 4

خب چون خودم چاق بودم و به قول معروف درد کشیده بودم، حرفام بهتر به گوششون میرفت.

شایدم بهتر بود برای مشتریام یه سخنرانی انگیزشی برپا میکردم!?

کارم گرفته بود و خدا رو شکر آب باریکه ای بود و من و تأمین میکرد.

اما این پولهایی که به دست میاوردم هیچ انرژی مثبتی بهم نمیداد.

چون نه میتونستم باهاش لباسهای قشنگ بخرم و بپوشم و لذت ببرم

نه مهمونی برپا کنم، نه باهاش کاری که در راستای رسیدن به آرزوهام باشه

هنوزم شبا قبل خواب به محمد (پسر زهرا سادات) و مهمانداری هواپیما فکر میکردم❤

شاید با خودتون بگید به جای این همه روضه خوندن و اشک ما رو درآوردن ، خب یه تصمیم میگرفتی و لاغر میشدی

اما این حرفا فقط گفتنش راحته…

من هنوز به اون نقطه ای که باید میرسیدم نرسیده بودم

اما اینو میدونستم خدا منو هم اندازه همه بنده های دیگه اش دوست داره?

و با همین امید به آینده و آرزوهام امیدوار بودم و میدونستم که یه روزی به همشون میرسم

ادامه دارد…

قصه های گل اندام ۶

Get real time updates directly on you device, subscribe now.