قصه های گل اندام ۸

قصه های گل اندام ۸

یه روز که رفته بودم به زهرا سادات (مادر محمد) سر بزنم ، محمد آقا رو هم دیدم و داغ دلمو تازه کردم.

دروغ چرا؟ رفته بودم درد دلتنگیمو آروم کنم و محمد و ببینم.

اون روز وقتی حرفامو با زهرا سادات زدمو دیگه از اومدن محمد ناامید شدم، بساطمو جمع کردم برم خونه که دم در دیدمش?

سرمو انداختم پایین و سلام کوتاهی کردم.

محمد شده بود بیست و هفت سالش و منم دیگه بیست و سه سالم بود و میشد بگی وقت ازدواج هر دومون بود.

یه لحظه از فکر خودم خنده ام گرفت.

محمد روز به روز آقا تر و خوش هیکل تر میشد و من…

من و چه به اون؟

سعی کردم بی تفاوت از کنارش بگذرم و رد شم که یه دفه گفت:

خانوم سپهری مادر خیلی دلتنگتون بود، خوب شد اومدید سر زدید.?

برگشتم نگاش کردم . زبونم بند اومده بود

به زحمت گفتم: کاش کس دیگه هم دلتنگم شده بود

بعد از مکث بلندی گفت: از کجا میدونین؟ شاید اون کس دیگه هم دلتنگتون بوده

باورم نمیشد. سرمو انداختم پایین و سعی کردم از موقعیت فرار کنم.

با عجله خداحافظی کردم و با چشمای گریون به خونه برگشتم و دوباره به کارم ادامه دادم.

روزا میومدن و میرفتن و من تمام شب ها رو به همون یه جمله ای که ازش شنیده بودم فکر میکردم و امیدوار میشدم و تا صبح خودمو توی خواب با لباس عروس میدیدم

اما صبح که بیدار میشدم دیگه بهش فک نمیکردم که بی جهت امیدوار نشم.

دیگه نرفتم به زهرا سادات سر بزنم

از مواجه شدن با محمد و امیدواری بیهوده میترسیدم.

اما تصمیم گرفتم برای دلخوشی خودم هم که شده یه لباس عروس بدوزم.

اما نه لباس عروس برای گل اندامی که چاق بود، یه لباس عروس برای روزی که لاغر باشم.

برای اینکار باید وزنمو میدونستم و اندازه های وزن نرمال و پیدا میکردم.

خیلی سال بود از ترازو فراری بودم و به جرعت میتونم بگم حدود دوازده سالی میشد ک خودمو وزن نکرده بودم.

آخرین بار توی مدرسه بود که از طرف آموزش و پرورش اومده بودن برای سنجش سلامتی بچه ها!

همون روز وقتی رفتم روی ترازو، متلک هایی که شنیدم منو تا چند ماه افسرده کرده بود.

داشتم فک میکردم کاش همونروز بهم برخورده بود و به فکر لاغری افتاده بودم.

اما امان از اراده ضعیف من

من همیشه از مشکل فرار میکردم و همین باعث تمام بدبختی من بود

با ترس و لرز پامو گذاشتم روی ترازو و …

من ۹۷ کیلو بودم!

دیدن همین عدد منو به فکر واداشت

باید یه فکر اساسی میکردم. تصمیمم و گرفتم ، من باید به هر نحوی که شده لاغر میشدم.

دیگه نباید چیزی مانع لاغری من بشه و از همون لحظه شروع کردم…

ادامه دارد…

قصه های گل اندام ۷

درباره نویسنده

هر لحظه را زندگی کن...

مقالات مرتبط

یک دیدگاه

  1. بازتاب: قصه های گل اندام ۹ - لوکالفا

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *