قصه های گل اندام ۹ - لوکالفا
قصه های گل اندام ۹

قصه های گل اندام ۹

شبا آخر وقت که کارام تموم میشد، میرفتم سراغ انگیزه زندگیم یعنی لباس عروس

مدل خیلی زیبایی انتخاب کرده بودم و اگه لاغر میشدم حتمن خیلی بهم میومد و چشم همه به من خیره میموند.

آرزوی هر دختریه که یه روزی عروس بشه و خودشو توی لباس عروس ببینه، جوری که همه تحسینش کنن و حرف از زیباییاش بزنن.

با همین فکرا شبا تا صبح کاراشو انجام میدادم و بدی اش فقط این بود که نمیتونستم پرو اش کنم.

از هر جایی بود و هرخلاقیتی که بلد بودم برای دوختش به کار میبردم .

بالاخره بعد از دو ماه کار دوخت لباس و سنگ کاری هاش تموم شد.

انقد قشنگ شده بود که نمیتونستم ازش چشم بردارم. حتی نگاه کردن بهش هم بهم حس خوب میداد. حس زیبایی، حس غرور…

یه روز رفتم بازار و یه مانکن خریدم و لباس عروس و تن مانکن کردم.

اما گذاشتمش گوشه ای از کارگاه که زیاد به چشم نیاد.

خودمو هر روز توی آینه برانداز میکردم و هیکلم بیشتر از همیشه اذیتم میکرد.

وقتی میتونستم اراده کنم و لاغر باشم ، چرا باید روی این وزن سنگینم پافشاری میکردم؟ چرا باید خودم و میزدم به اون راه و بی برنامگی خودم و نسبت میدادم به تقدیر و خواست خدا؟

چرا باید قدرت و اختیاری که خدا توی وجود هر انسانی نهاده رو نادیده می گرفتم و با کلمه “نمیتونم و نمیشه” از آرزوهام دست میکشیدم؟

بالاخره تصمیممو گرفتم.

با چند جا تماس گرفتم و به دنبال مراکز لاغری بودم.

بعد از پرس و جو و تحقیق به یکی از دکتر های رژیم مراجعه کردم و برای لاغری ام برنامه ترتیب دادن.

هفته اول بیش از اون چیزی که فکرشو کنم سخت بود.

منی که تا اون روز هیچوقت از خوردن دست نکشیده بودم و خودم و به سختی نداده بودم. واقعا برام سخت بود که حالا طبق برنامه و مقدارهای مشخص خودمو سیر کنم. اما نباید کوتاه میومدم.

باید تلاش میکردم و توی بیداری رویاهامو به واقعیت تبدیل میکردم.

هنوز آرزوی داشتن محمد و مهماندار هواپیما بودن رویاهای شبانه ام بود❤

روزها رو میگذروندم.. به زحمت… به گرسنگی… اما مهم این بود که میگذشت.

بعد از یک ماه وزنم از ۹۷ کیلو به ۹۴ رسید.

برای یک ماه خوب بود . و همین برای ادامه راه بهم انگیزه میداد.

اون شب وقتی وزن خودمو روی عدد ۹۴ ثابت دیدم ، فهمیدم زندگی حرفه ای من تازه یک ماهه که شروع شده

فهمیدم که هیچ چیز سخت نیست.

فهمیدم که راسته که میگه خواستن توانستن است. فقط به شرطی که روی هدفت ثابت قدم باشی. پایدار باشی. به حاشیه ها توجه نکنی و راهتو بری. مستقیم… استوار… محکم…

فهمیدم که میشه و این ذهن ناپخته ی منه که خودشو با همون کلمات “نمیشه و نمیتونی” توجیه میکنه!

حالا دیگه من میتونستم به آرزوهایی که داشتم برسم. فقط باید میخواستم و تلاش میکردم.

درسته الان برای رسیدن به این نتیجه دیر بود، اما به قول مامانم

ماهی و هر وقت از آب بگیریم، میمیره

ببخشید منظورم بود تازه اس

ماهی و هر وقت از آب بگیریم هنوز تازه اس

مثل من که هنوز تازه بودم. تازه و جوان…

ادامه دارد…

 

قصه های گل اندام ۸

درباره نویسنده

هر لحظه را زندگی کن...

مقالات مرتبط

یک دیدگاه

  1. بازتاب: قصه های گل اندام ۱۰ - لوکالفا

نگارش یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *