قصه های گل اندام۲

قصه های گل اندام۲

اولین باری که برام خواستگار اومد، چهارده سالم بیشتر نبود

پسری که اومده بود حدود سی سال داشت، مامانش صداش میزد قند عسل

راست میگفت، اونم مثل قند مربعی بود، یعنی تو این مورد با هم تفاهم داشتیم، هر دو وضوح تصویرمون از بقیه بیشتر بود

اون روز فضا خیلی سنگین بود

من هنوز خودکاری که داشتم باهاش مشقامو مینوشتم توی دستام بود و از پشت در، بر موقعیت اتاق ناظر بود

مامانم اخماش و کرده بود توی هم و پاشو انداخته بود روی پاش و با لحنی که آروم نبود میگفت:

حاج خانوم والا بللا دختر من چارده سالش بیشتر نیس، هنوز عروسکاش و جمع نکردیم، پسر شما، سن پدر گل اندامه منو داره!

حاج خانوم هم بادی به غبغب انداخت و گفت:

آسیه خانوم والا قند عسل من نه از بر و رو چیزی کم داره، نه از قد و هیکل!( حالا قیافه اش مث رب گوجه که تازه از فریزر در اومده بودا !)

فقط خونه و ماشین نداره که اونم از قدیم گفتن یکی خواستگار زود جور میشه، یکی خونه و ماشین

(توی پرانتز بگم: این قدیمیا همه حرفاشونم راست و حسینی نیستا. الان کجا اینا که حاج خانوم میگفت هست؟)

حاج خانوم همزمان که چای اش رو با نعلبکی هورت میکشید گفت:

سن و سال فقط یه عدده آسیه خانوم. ناز نکنید والا

اون روز من زیاد نفهمیدم چی شد و چیا گفتن

فقط یه جمله حاج خانوم توی سرم میچرخید که میگفت:

آسیه خانوم! درسته که گل اندام شما چارده سالشه . ولی راوی که شما رو معرفی کرده میگفت دختر شما بیست و خورده ای سالشه

فک نمیکنی یه کم سنش بیشتر از خودش میخوره؟

اون شب وقتی حاج خانوم و قند عسلش رفتن، اولین باری بود که من عمیق خودمو توی آیینه برانداز کردم.

حاج خانوم راست میگفت: من به خاطر چاقی، سن ام بیشتر نشون میداد.

همون شب بود که تصمیم گرفتم دیگه از اون به بعد لاغر بشم و تا صبح با این انگیزه خواب خوراکی های خوشمزه دیدم

تا دو روزم هیچی نخوردم، ولی از شانس بد، من هر وقت تصمیم گرفتم لاغر شم، خوردیم به یه مهمونی!

خاله ی بزرگم پس فردای اون روز به مناسبت اولین خواستگار من یه مهمونی ترتیب داد و من سر میز شام بین دوراهی بزرگی گیر کردم.

نمیدونستم چی باید بخورم که یه دفه یاد حرف مامانم افتادم که همیشه میگفت:

آدما که همه چیو با هم ندارن

یکی پول داره قیافه نداره، یکی اخلاق داره پول نداره، یکی قیافه داره هیکل درست حسابی نداره، یکی هم یه هیکل رو فرم داره ولی سلیقه نداره، باباتم که هیچکدوم اینا

رو نداشت، ولی من زنش شدم و الانم خدا رو شکر خوشبختم. آدما دنبال قسمتشون میگردن

(فقط من نمیدونم با این عشق عمیقی که توی خونه ما موج میزنه من چرا هنوز بچه طلاق نشدم!?)

اون شب سر میز شام تصمیم بزرگی گرفتم.

اینکه با همین هیکل و با همین چاقی دنبال قسمتم بگردم

ولی فعلا باید به داد غذاهایی که روی میز بود میرسیدم

و جاتون خالی حسابی از خجالتشون در اومدم

ادامه دارد…

قصه های گل اندام ۱

 

درباره نویسنده

هر لحظه را زندگی کن...

مقالات مرتبط