قصه های گل اندام۳

قصه های گل اندام ۵

از اون روز که چارده سالم بود و بعد از اولین خواستگار خوش هیکلم! که تصمیم به لاغری گرفتم و خوردیم به مهمونی خاله جون و نشد، تا همین دبیرستان دیگه به فکر لاغری نیفتادم

ولی مامانم همیشه بهم انگیزه میداد. البته انگیزه برای چاقی! از بس غذاهای رنگ و وارنگ و خوشمزه برام تدارک میدید.

اعتراضم که میکردم و میگفتم مامان تو داری منو بیشتر به چاقی ترغیب میکنی. خیلی راحت میگفت : خب تو نخور!

خلاصه با همه سختیایی که مدرسه داشت تا کلاس اول دبیرستان اومدم و با همین چاقی دنبال قسمتم میگشتم.
تا اینکه وقت انتخاب رشته دبیرستان رسید و باز من شدم نقل مجلس.

خب من از بچگی دوست داشتم مهماندار هواپیما بشم.
یادمه اولین باری که انشای با عنوان “میخواهید در آینده چکاره شوید؟” رو توی کلاس خوندم
کلاس جوری از خنده منفجر شد که تصمیم گرفتم اون انشا رو برای کسایی که قصد خودکشی دارن بخونم تا به اوج بدبختی من پی ببرن و به زندگیشون ادامه بدن!

مقالات مرتبط
1 از 4

اون روز بعد اینکه خنده هاشون تموم شد ، یه نفر که نمیدونم کی بود(که کاش میفهمیدم) با صدای بلند و میون قهقهه هاش گفت:
گل اندام تو سوار هواپیما شی ، اون زبون بسته نمیتونه از جاش بلند بشه ! تازه اگه هم بتونه، یه وری پرواز میکنه!

بگذریم از خنده های بیمزه بقیه ولی حرفش منو به فکر وا داشت
من مهمانداری هواپیما رو دوست داشتم و مثل اینکه با این اوصاف نمیشد. بعد اون روز یه رشته راحت انتخاب کردم و تحصیلاتمو ادامه دادم.

اما همون شب تصمیم گرفتم بالاخره یه روزی لاغر شم و به آرزوهام برسم، حتی اگه خیلی دیر شده باشه…

ادامه دارد…

قصه های گل اندام۲

Get real time updates directly on you device, subscribe now.