قصه کودکانه هلوی خوشمزه

هلوی خوشمزه

در باغچه ی کوچک و قشنگی، روی یک درخت چنار بلند، گنجشک های زیادی لانه داشتند

هر روز صبح وقتی خورشید خانم سرحال و شاداب به آسمان برمی گشت و همه جارا روشن می کرد

گنجشکها با سروصدا از لانه هایشان بیرون می آمدند و برای پیدا کردن غذا به هر طرف می رفتند

و بقیه ی روز را هم به بازی و پرواز و حرف زدن با همدیگر می گذراندند

یکی از روزهای قشنگ بهار، وقتی گنجشکی که از همه ی گنجشکها کوچکتر بود،

از لانه اش بیرون آمد و پر زد و روی زمین نشست تا برای خودش دانه ای پیدا کند، لابه لای علف های بلند

چشمش به هلویی خوش رنگ و آبداری افتاد ،

توی باغچه ی آنها هیچ درخت هلویی نبود و گنجشک کوچولو نمی دانست آن هلو از کجا آمده است

اما خیلی دلش می خواست مزه ی هلو را بچشد،

چون هیچ وقت هلو نخورده بود و فقط از دوستانش شنیده بود که چه میوه ی خوشمزه ای است

سپس با خوشحالی جلو رفت و نوک کوچکش را باز کرد

اما ناگهان فکری به نظرش رسید، با خودش گفت :

” درست نیست که من به تنهایی هلو را بخورم،

باید به دوستانم هم خبر بدهم تا همه باهم این هلوی خوشمزه را بخوریم .”

بعد، با خوشحالی پرواز کرد و روی شاخه ی درخت چنار نشست و با صدای بلند گفت :

” همه گوش کنید! من یک هلوی آبدار و خوشمزه پیدا کردم. بیایید باهم آن را بخوریم .”

طولی نکشید که همه ی گنجشکها پیش گنجشک کوچولو آمدند

و با عجله پرسیدند که هلو را از کجا پیدا کرده است

گنجشک کوچولو پر زد و جلو رفت و علفها را کنار زد و گفت :

” اینجاست نمی دانم چطور اینجا افتاده،نگاهش کنید چه قدر قشنگ است .باید خیلی هم خوشمزه باشد

” اما گنجشک ها ، بدون اینکه به حرفهای گنجشک کوچولو گوش بدهند

مقالات مرتبط
1 از 7

همه باهم به طرف هلو پریدند و جایی برای گنجشک کوچولو باقی نگذاشتند

طولی نکشید که یکی یکی پرواز کردند و رفتند و گنجشک کوچولو باقی ماند با یک هسته ی هلو

گنجشکهای دیگر ،تمام قسمت های هلو را خورده بودند

هلوی خوشمزه

و فقط هسته ی آن مانده بود که گنجشک کوچولو نمی توانست آن را بخورد ، چون خیلی محکم بود

گنجشک کوچولو با دیدن هسته ی هلو ،شروع به گریه کرد و با ناراحتی گفت :

” من همه ی شما را خبر کردم و خودم تنهایی هلو را نخوردم، ولی هیچ کدام از شما به فکر من نبودید.

در همین موقع،درخت چنار پیر که از اول همه ی ماجرا را دیده بود با مهربانی گفت :

” گریه نکن گنجشک کوچولو ، درست است که آنها کار خوبی نکرده اند

ولی دلیلش این بود که ما در این باغچه درخت هلو نداریم

اگر داشتیم هیچ کدام از آنها ، با دیدن یک هلوی خوشرنگ ، دوستانش را از یاد نمی برد

حالا که تو آن قدر مهربان و خوبی و به فکر همه هستی،

می توانی باعث شوی ماهم درخت هلویی داشته باشیم .”

گنجشک کوچولو ، با پرهای نرمش ، اشکهایش را پاک کرد و با تعجب گفت :

” من ؟ ولی من چطوری می توانم کمک کنم ؟”

درخت چنار گفت :” من راهش را به تو یاد می دهم

تو می توانی این هسته ی هلو را بکاری و هر روز به آن آب بدهی

گنجشک کوچولو با خوشحالی قبول کرد و همه ی کارهایی را که درخت چنار گفته بود انجام داد

حالا توی باغچه ی قشنگ آنها ، درخت هلوی بزرگی وجود دارد و هر سال هلوهای زیادی می دهد

آن قدر زیاد که به هر کدام از گنجشکها ، یک هلو می رسد

و همه ی آنها می توانند هلوی خوشمزه و آبدار بخورند

و همیشه از گنجشک کوچولو و درخت چنار ممنون باشند

چون یک دانه ی هلو به زودی تمام می شود اما درخت هلو ، همیشه برجا می ماند

 

Get real time updates directly on you device, subscribe now.