قصه کودکانه پنگوئن کوچولو

قصه کودکانه پنگوئن کوچولو

پنگوئن کوچولوهای سرزمین برفی!
🐧⛄️🐧⛄️🐧⛄️🐧⛄️🐧⛄️🐧⛄️🐧⛄️🐧⛄️🐧⛄️🐧⛄️🐧⛄️🐧⛄️

در سرزمین برفی،❄️ می‌می، دی دی و لی لی سه پنگوئن🐧 کوچولوی شیطون، با خانواده پنگوئن​ها زندگی می‌کردند.

سه تایی یک روز مثل همیشه رفتند کنار دریاچه همیشه یخ زده و مشغول بازی شدند

سه​تایی به دنبال هم می‌دویدند و با هم برف بازی می‌کردند و می​خندیدند.

قصه کودکانه پنگوئن کوچولو
قصه کودکانه پنگوئن کوچولو

☺️

بعد از کلی بازی خسته شدند و سه​تایی کنار هم دراز کشیدند

و شروع کردند به تماشای ابر‌ها،☁️ اما ناگهان صدایی شنیدند،

یک صدا شبیه صدای گریه.😭 کمی به این طرف و آن طرف نگاه کردند

مقالات مرتبط
1 از 7

صدا از پشت درخت کاج بزرگ🌲 کنار دریاچه بود،

پس سه​تایی آرام آرام رفتند کنار درخت و دیدند یک آدم برفی⛄️ اونجاست و داره گریه می‌کند!

می‌می ‌از او پرسید: «چی شده آدم برفی، چرا داری گریه می‌کنی؟» آدم برفی گفت: «من سردمه.»

دی دی با تعجب😳 گفت: «سردته؟ مگه تو آدم برفی نیستی؟» آدم برفی با دلخوری جواب داد:

«چه ربطی داره؟ منم بدون لباس تو این همه سرما سردم می‌شه دیگه. ببینین شما چقدر لباس‌های قشنگ دارین…»

لی لی به می‌می و دی‌دی گفت: «بچه‌ها بدویین بریم.»

سه پنگوئن🐧 به هم نگاه کردند و چشمکی زدند. بعد هم به آدم برفی گفتند که منتظرشان باشد تا برگردند.

آن‌ها دویدند به سمت خانه و یکی از شال​های کهنه مادرشان را برداشتند. کلاه قدیمی بابا بزرگ را هم قرض گرفتند و رفتند پیش آدم برفی.

وقتی شال را به گردن آدم برفی بستند و کلاه🎩را سرش گذاشتند او خیلی خوشحال☺️ شد و شروع کرد به خندیدن. آدم برفی دیگر سردش نبود و تازه یک عالمه لباس‌های قشنگ هم داشت.😊

Get real time updates directly on you device, subscribe now.