قصه گوسفندی که خیلی کوچولو بود داستان گویا

قصه شب

قصه گوسفندی که خیلی کوچک بود

 

قصه گویا
قصه گوسفندی که خیلی کوچک بود

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود .

توی یک صبح درخشان بهاری فرفری بدنیا اومد .

گوسفندهای دیگه اونرو مسخره می کردند چون اون خیلی خیلی کوچولو بود .

مقالات مرتبط
1 از 8

تو طول اون سال گوسفندها همه بزرگ و قوی شدند اما فرفری همونقدر که مونده بود موند .

توی فصل زمستون واسه اینکه خودش رو بزرگ نشون بده خودش رو با برف پوشوند .

فرفری زیر درخت گیلاس رفت تا شکوفه های گیلاس روش بریزه . اما با تند وزید و تموم شکوفه ها رو با خودش برد

 

خوب بچه ها اگه می خوای بدونین سرانجام این قصه چی میشه می تونین این قصه رو از همینجا گوش کنین.

 

دانلود قصه حجم ۳ مگابایت

 

Get real time updates directly on you device, subscribe now.