Browsing Category

داستان

داستان زیبای کوهنورد

داستان زیبای کوهنورد✔️✔️ همیشه و همه جا باید به خدا اعتقاد داشت.کوهنوردی جوان می‌‌خواست به قله‌ بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی ، سفرش را آغاز کرد. آنقدر به بالا رفتن ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد.به جز تاریکی هیچ چیز…

داستان تعبیر خواب داستانی زیبا

داستان تعبیر خواب✔️مردی داشت در جنگل‌های آفریقا قدم می زد که ناگهان صدای وحشتناکی که دایم داشت بیشتر می شد به گوشش ✔️رسید.به پشت سرش که نگاه کرد دید شیر گرسنه‌ایی با سرعت باورنکردنی دارد به سمتش می‌آید

داستان خریدار آبرو

داستان خریدار آبرو ? خریدار آبرو ? وقتی بچه بودم، باغ انار بزرگی داشتیم. اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن. اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار،

داستان جالب قرض نمره

قرض نمره!✅داستان ها همیشه رازی در آن نهفته است. ✅خانم معلم چن در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن پر احتیاطی او را صدا کرد. خانم چن او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت:…

حکایت جالب چقدر خدا داری؟

حکایت جالب و خواندنی چقدر خدا داری؟ ✅حکایت جالب چقدر خدا داری ✅مرد و زنی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد. مرد گفت: “من همیشه سعی کرده‌ام در زندگی به خداوند معتقد باشم. همسرم هم همین طور، اما چهار…

داستان پیراهن خوشبختی

داستان پیراهن خوشبختی پادشاهی بیمار شد اما پزشکان دربار نتوانستند او را درمان کنند.پادشاه که نگران شده بود دستور داد اعلام کنند هر کس بتواند پادشاه را معالجه کند، پادشاه نصف قلمرو پادشاهی اش را به او خواهد بخشید.تمام آدم های دانا…

داستان چهره نفرت

داستان چهره نفرت همیشه میدانید که نفرت چیز خوبی نیست.معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند .او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب…

عاشقانه های خنده دار

عاشقانه های خنده دار لحظه های عاشقی یکی از زیباترین داستان های موجود می باشد.زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست.ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست…

داستان کوتاه هنر بخشیدن

هنر بخشیدن داستان ها همیشه به ما چیزهای زیادی را نیز می آموزند.یک روز دو دوست با هم و با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کرده و به مشاجره پرداختند.

داستان های نوروز ۸

داستان های نوروز ۸ ، اون روز که بهنام پاش رو از خونمون گذاشت بیرون و دیگه برنگشت… حال و احوال من بدتر از اون وقتی بود که فهمیدم به خاطر صفرایی که دیگه ندارم