Browsing Tag

قصه های گل اندام

قصه های گل اندام ۱۴

قصه های گل اندام ۱۴ ، مدتی بود که مهماندار شده بودم . خدا رو شکر روزام انقد خوب میگذشت که هر شب با خودم میگفتم چرا این زندگی رویایی رو زودتر از اینا برای خودم درست نکرده بودم

قصه های گل اندام ۱۳

قصه های گل اندام ۱۳ ، تازه کلاس زبان ثبت نام کرده بودم و پس از مدتها دوباره توی جمعی قرار میگرفتم که همه دنبال یه هدف بودیم. یعنی یادگیری زبانی غیر از زبان مادری

قصه های گل اندام ۱۱

قصه های گل اندام ۱۱ ، چهار ماه از برنامه غذایی من گذشته بود و وزن من از ۹۷ رسیده بود به ۸۰دیگه رسیده بودم به درجا زدن توی وزنی که هنوز ایده آلم نبود

قصه های گل اندام ۱۰

قصه های گل اندام ۱۰ ، به قول مامان معده ام انگار کم کم داشت کوچیک میشد و اگه هم احساس گرسنگی شدید میکردم یا آب می خوردم یا با سبزیجات و کاهو و هویج خودمو سیر میکردم.

قصه های گل اندام ۸

قصه های گل اندام ۸ ، یه روز که رفته بودم به زهرا سادات (مادر محمد) سر بزنم ، محمد آقا رو هم دیدم و داغ دلمو تازه کردم.دروغ چرا؟ رفته بودم درد دلتنگیمو آروم کنم و محمد و ببینم.

قصه های گل اندام ۷

قصه های گل اندام ۷ ، اگه از بچگی همه اطرافیان ، هر چیزی مث گردش، انتخاب دوست، انتخاب رشته، انتخاب راه و غیره رو ربط میدادن به چاقی و من معترض میشدم، حالا دیگه میدونستم هر چیزی اگه به چاقی ربط نداشته باشه، عاشق شدن با چاقی درگیره…

قصه های گل اندام ۵

قصه های گل اندام ۵ ، سال سوم دبیرستان بودیم که یکی از بچه ها برای تولدش مهمونی کوچیکی توی خونشون ترتیب دادمنم مث بچه های کلاس، برای اون روز در به در دنبال لباس مناسب بودم و واقعن به هیکل من هیچ لباسی برازنده نبود.